رانده شدند ، درهايش را به روى آنها بگشايد و دامن بگستراند .
ده روز از ماه رمضان سال هشتم هجرت گذشته بود كه سپاهيان اسلام به فرماندهى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عازم مكه شدند و « ابارهم غفارى » را جانشين خود در مدينه ساختند . زهرا نيز با جمعى از خانوادهء پيامبر راهى مكه شد تا شاهد بازگشت ظفرمندانه و نصر مبين باشد ! او در عين حالىكه در طريق پيروزى بود ، در خلال گرد و غبار راه ، به نقطهاى كه نزديك بود او و خواهرش امّكلثوم هنگام هجرت به مدينه جان بسپارند توجّه كرد و حتّى آن هم از نظرش پنهان نماند و داغ دلش تازه شد ! « رقيه كجاست ؟ زينب كجاست ؟ » آنها نيز مانند وى هجرت كردند و ستم كشيدند و قضاى الهى دربارهء آنان فرود آمد ! امّا فاطمه اينك برمىگردد ولى از سه خواهرش جز أُمّ كلثوم ، باقى نمانده و آن دوى ديگر رخ در نقاب خاكِ يثرب كشيدهاند ! رؤياها هنوز تمام نشده است كه به امّالقرى ( مكّه ) نزديك مىشود و اندوه و حسرت وى را رها نمىسازد . كاروان به محلِ « مرّالظهران » رسيد ، آنجا كه اردوگاه لشگر پيامبر صلى الله عليه و آله بود و براى نبردى سرنوشت ساز آماده مىشدند . روز به آخر رسيد . ابوسفيان پسر حرب آمد ؛ درحالىكه همراه با عباسبن عبدالمطلب بر تركِ استر متعلّق به پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بود ، شب را پيش عباس ماند و منتظر دستور پيامبر دربارهء مردم بود ، چون صبح شد و سپيده دميد خدمت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آمد و اسلام آورد ! عباس گفت : « يا رسولاللَّه ، ابوسفيان مردى جاهطلب است ، وىرا امتيازىدهيد . » مصطفى صلى الله عليه و آله فرمود : « آرى ، كسى كه به خانهء ابوسفيان درآيد ، در امان و همچنين كسى كه درِ خانه را به روى خود ببندد و يا كسىكه داخلِ مسجدالحرام شود ، در امان است ! » « 1 » آنگاه مصطفى صلى الله عليه و آله عباس را فرمود : « ابوسفيان را در تنگهاى از وادى و نزديكى پوزهء كوه نگهدار ، تا وقتى كه سپاهيان خدا حركت مىكنند شوكت آنها را ببيند ! » سپاه مؤمنان از « مرالظهران » حركت كردند و صبح روز چهارشنبه ( هفده ماه رمضان سال هشتم هجرى ) به مكه رسيدند . ابوسفيان سپاه عظيم مسلمين را مشاهده كرد و به مكه برگشت و در نقطهاى مرتفع ايستاد و گفت :
« اى گروه قريش ! هم اكنون محمّد صلى الله عليه و آله با سپاهى مىآيد ، كه ياراى مقابله با آن را
هامش
( 1 ) - السيره ، ج 4 ، ص 39 .