شادى در سيماى خواهرش مىدرخشد ! علّت را جويا شد و گفت : « شايد ابوالعاص مسلمان شده و پيش تو آمده است ؟ » هنوز سخن زهرا به پايان نرسيده بود كه ابوالعاص وارد شده ، به خانهء زينب آمد ! زينب به سوى او دويد تا از سبب آمدنش آگاه شود ! در سيماى او جلوهء اسلام را ديد كه در گذشته ديده نمىشد ! آرى ، خدا او را به اسلام هدايت كرده و اينبار مسلمان آمده است . ابوالعاص ديد كه شادمانى زينب از آنچه در قلبش مىگذرد سخن مىگويد و كمتر از شادمانى او نيست . با اين حال نوعى از اضطراب در دل داشت كه - آن را براى محبوب خويش كه انتظارش را مىكشيد - اظهار نمىكرد . پرسشى در دلِ ابىالعاص بود و آن اينكه آيا ممكن است زينب همسر او باشد ؟ ! آخر اسلام ميان آن دو جدايى افكنده بود و اينك او مسلمان آمده است .
آيا اسلام اجازه مىدهد بار ديگر به همسرى وى درآيد ؟ ! اين اضطراب ادامه داشت اما از كسانىكه پيش از او مسلمان شده بودند شنيده بود كه اسلام گذشته را جبران مىكند ؛ ( الإسْلامُ يَجُبُّ ما قَبْلَه ) آيا اسلام آن جدايى را كه ميان او و همسرش افتاده بود از ميان بر مىدارد ؟ يا اينكه اسلام فقط آثار شرك را مىبرد ؟ ! و يكباره گفت : « نه ، اسلام به عقيده من تجزيه بردار نيست بلكه هر آنچه را در گذشته بوده محو مىكند . » و آرامش دل يافت و راهى مسجد نبوى شد ، به مسجد درآمد و با پيامبر مصافحه كرد و اسلام خود را اعلام داشت . مسلمانان فرياد شادى برآوردند و تكبير گفتند و چون بيعت او را با پيامبر ديدند ، اطرافش را گرفتند و تبريك وتهنيت گفتند و نويد خير دادند ! به رغم شادى مسلمانان ، ذهن او همچنان درگير اضطراب بود . آيا مصطفى صلى الله عليه و آله زينب را از اين پس به او برمىگرداند ؟ ! ابوالعاص بيش از اين ، خود را درگير وسوسهها نكرد و با شجاعت حرف دل خود را با پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان گذاشت ! مصطفى صلى الله عليه و آله براى او دعاى خير كرد و سپس برخاست و با يكديگر به خانه رفتند . زينب ديد در چهرهء ابوالعاص - به رغم شادمانىاش - همچنان اثر ناراحتى ديده مىشود و در ذهن او نيز فكرِ ابوالعاص خلجان مىكرد ، بهويژه آنكه نظير اين حادثه براى كسى قبلًا رُخ نداده بود ؛ با اينحال قلب شادمان وى به او مىگفت كه اين جمع پريشان به زودى سامان خواهد گرفت ! پيامبر به خانه برگشت و آنگاه همراه با داماد خود رهسپار خانهء دخترش زينب شدند ! و دو يار ( زينب
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٨٤