تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
مىرود و زندگى را در جمع مؤمنان در مدينه مىگذراند ! مهاجرانى را كه خانه و وطن خود را رها كردند و رفتند ، مىبيند . آنگاه از شوهر پرسيد : « دقيقاً چقدر به حركت ما مانده است ؟ ابوالعاص با صداى ضعيف و اشك آلود پاسخ داد : « زياد نمانده است ، چند روز ديگر مقدمات سفر آماده مىشود و تو مىروى » . زينب با حالت غُصّه‌دار پرسيد : « تنها ! » ابوالعاص گفت : « نه ، با همراهى زيدبن حارثه و برخى از ياران پدرت ، آنها در هشت ميلى مكّه ، ميان قبيله ؛ « يأجج » در انتظارند تا تو به روى و در مصاحبت آنها رهسپار يثرب شوى . من با او وعده كرده‌ام و خُلف وعده نمىكنم . » « 1 » زينب ، با اندوه پرسيد : « آيا مرا تا دارالهجره ( مدينه ) همراهى نمىكنى ؟ ! » ابوالعاص : « نه ! دختر خاله ! » و آنگاه اشك‌هايش ريخت و از اتاق خارج شد . زينب ، مىدانست كه خداى تعالى به اين جدايى فرمان داده است و بايد تسليم امر الهى باشد و در انتظار آينده بماند تا فَرجى برسد . خود را براى سفر آماده كرد . روز موعود فرا رسيد . هند دختر عتبه ، قابلهء او كه از حوادث بدر داغدار بود ، با زينب ديدار كرد ، او با زيركى دريافت كه زينب براى سفر نزد پدر آماده مىشود ، امّا مىخواست مطمئن شود ، نزديك او آمد و با مهربانى پرسيد : « اى دختر محمّد ، شنيده‌ام مىخواهى نزد پدرت به روى ؟ » زينب متحيّر بود چه پاسخى دهد و هند افزود : « دختر عمه ! اگر به توشهء راه نياز دارى مىتوانم تو را كمك كنم . حساب زنان از حساب مردان جداست . سخنان هند بر دل زينب نشست و مىخواست كه وعدهء روز هجرت خود را بازگويد ، امّا چيزى شبيه ترس در دل احساس كرد ؛ زيرا آتش‌افروزى و كينه‌هاى هند را در ميان قريش به خوبى مىدانست . زينب مىگويد : « به خدا فكر نمىكنم كه اين سخنان را از روى صداقت مىگفت ؟ ! از
هامش
( 1 ) - السيرة الهاشميه ، ج 2 ، ص 308 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 391