نياز نداريم كه او را از پدرش جدا كنيم ولى تو او را برگردان تا سر و صدا فرو نشيند و مردم بگويند كه ما او را برگرداندهايم ، آنگاه مخفيانه او را روانه ساز و به پدرش ملحق كن » . « 1 »
بر كنانه گران آمد كه زينب را برگرداند و مخفيانه حركت دهد و در ميان مردم شايع شود كه قريش او را برگرداندهاند ، امّا همين كه ناراحتى و درد زينب را ديد و خونريزى وى را مشاهده كرد كه بر اثر افتادن بر سنگ كودك در جنين را در بيابان سقط كرده بود ! ترجيح داد او را به مكّه برگرداند و نزد ابوالعاص ببرد تا چند روزى در كنار او استراحت كند و نيرويى بگيرد ( و چنين كرد . ) امّا پس از آن مراجعت ، كنانه او را دوباره از مكّه خارج كرد ، در حالى كه از سقط جنين رنج مىبرد ، به زيدبن حارثه رسانيد تا راهى مدينه شود .
اين بار كفار قريش از آن اعمال جنون آميز خوددارى كرده و هند دختر عتبه با تير سخن خود بر آنها حمله كرد و در گفتارى آنها را مورد تمسخر قرار دادكه :
« شما با يك زن نبرد مىكنيد ، كجا بود اين شجاعت در روز بدر ؟ ! »
همين كه كنانه اطمينان يافت كه زينب در مصاحبت زيد و همراهانش در امان است ، نزد برادرش ابوالعاص برگشت و با صداى بلند اين شعر را مىخواند :
أفي السلم أعياراً جفاءً وغلظة * وفي الحرب اشباه النساء العوارك
« در آسودگى ، تاخت و تاز ، جفا و خشونت ؛ امّا در جنگ همچون زنان ، رزمآوريد ؟ ! »
فاطمه زهرا عليها السلام ، سخت نگران سرنوشت خواهر بزرگتر خود زينب بود . آمدنش چندين روز به تأخير افتاد . او نمىدانست كه قريش او را تعقيب كرده و قصد آزارِ وى را داشتهاند . در عين حال از جهت همسرش ابوالعاص نگرانى نداشت ؛ زيرا او پسرِ خالهاش هاله بود و از خصال شايستهاش آگاهى داشت و مىدانست چقدر به او محبّت دارد و در چه پايهاى از شهامت است كه خواهرش را نمىآزارد .
اين اضطراب ادامه داشت تا زينب به مدينه رسيد ، در حالى كه دو فرزندش ( على و امامه ) را همراه داشت . فاطمه با شتاب به ديدار خواهر عزيزش رفت و از رنج بيمارى
هامش
( 1 ) - سيرهء ابنهشام ، ج 2 ، ص 309 ؛ طبرى ، ج 2 ، 392