اسلام را بپذيرد .
با اين حال در چهرهء شوهر نوعى پريشانى ديد ، از سبب آن جويا شد و كوشيد آن را بر طرف سازد . ابوالعاص زينب را دوست داشت و زينب همواره به خود مىباليد كه وقتى قريش سعى مىكردند دامادهاى پيغمبر را وادار كنند همسرانشان را طلاق دهند تا فكر آن حضرت را از دعوت مشغول دارند ، دو تن از آنها پذيرفتند و از رقيه و امّكلثوم جدا شدند ، امّا ابوالعاص قبول نكرد ! و آنها اصرار كردند كه زينب را طلاق دهد ، تا هر موردى كه او بخواهد از زنان قريش به او تزويج كنند امّا وى نپذيرفت و اين وفادارى را زينب هميشه به ياد داشت و از آن ياد مىكرد كه شوهرش گفت : « به خدا از همسرم جدا نمىشوم و دوست ندارم او را با زنان قريش مبادله كنم ! » « 1 »
از او پرسيد : پسرخاله ! تو را چه مىشود ؟
ابوالعاص ، پسر ربيع پاسخ داد : « زينب ! آمدهام با تو وداع كنم » . اين كلمات را كه گفت ، اشك در ديدگانش حلقه زد .
زينب پرسيد : « آيا اين بار سخنان قريش در تو تأثير كرده و تو را به جدايى از من مجبور ساختهاند ، چرا اين بار پاسخ مثبت دادى ، ! تو كه سالها با من بودى » .
ابوالعاص ، سكوت كرد و نتوانست پاسخى دهد . اين جدايى هميشگى است ميان او و كسى كه به او علاقه داشته تا وقتى كه اسلام نياورد . زينب با اصرار از او خواست كه سخن بگويد و حرف دل خود را بزند و احساسات او را در نظر بگيرد .
شوهر مهربان به خوبى درك مىكرد كه در دل همسر محبوبش چه انديشههايى مىگذرد از اين رو با صدايى كه قلبش در آن ذوب شده بود ، لب به سخن گشود و گفت :
« عزيزم ! پدرت از من خواسته تو را به او بازگردانم ؛ زيرا اسلام ميان من و تو جدايى افكنده است و من به او وعده دادم كه تو را آزاد بگذارم تا نزد پدرت برگردى ، و نقض عهد نمىكنم ! » زينب با افسردگى نشسته بود ، دلش با شادمانى به وجد آمد ! كه به زودى رهسپار محضر پدر مىشود ، خواهرانش را ديدار مىكند و به زيارت قبر خواهرش رقيّه
هامش
( 1 ) - السيره ، ج 2 ، ص 308