« واى بر تو اى هشام ! چه كنم ؟ من يك تن بيش نيستم اگر يك نفر ديگر با من همصدا مىشد ، براى نقض آن صحيفه ( عهدنامه ) حركت مىكردم ! » .
هشام گفت : « آن يك نفر من هستم » . زهير گفت : « كَسِ ديگرى را هم با خود همصدا كنيم » . هشام نزد « مطعمبن عدى » پسر نوفل بن عبد مناف و « ابو البخترى » فرزند هشام و « زمعه » پسر اسودبن عبدالمطّلب رفت و همه متّحد شدند و به محلِّ « خطمالحجون » - بالاى شهر مكه - رفتند و تصميم گرفتند ، براى نقض عهدنامه اقدام كنند .
آنها توافق كردند نخستين كسى كه در جمع قوم سخن مىگويد ، « زهير » باشد .
رسولخدا صلى الله عليه و آله نيز به ابوطالب خبر داده بود كه خداوند او را از سرنوشت عهدنامه آگاه ساخته و موريانه به امر خدا ، تمام آنچه را كه در آن مكتوب بود - بهجز نام خداوند بزرگ - خورده است .
ابوطالب با شنيدن اين خبر ، به مسجد رفت تا ببيند كه مشركان با اين چند نفر - كه آن تصميم را دربارهء نقض عهدنامه گرفتهاند - ، چه خواهند كرد . در آن حال زهير آغاز به سخن كرد وگفت :
« اى مردم مكه ، آيا ما غذا بخوريم و لباس بر تن كنيم وبنىهاشم با مرگ دست به گريبان باشند و كسى با آنها داد و ستد نكند ؟ ! به خدا سوگند من بر جاى خويش ننشينم ، تا اين عهدنامه كه اساس آن بجز قطع رحم وظلم و ستم نيست ، پاره شود ! »
ابوالحكم پسر هشام كه در كنار مسجد بود ، گفت :
« به خدا قَسَم دروغ گفتى ، هرگز پاره نخواهد شد ! » .
زمعه فرياد برآورد :
« به خدا قَسَم كه تو دروغ گفتى ، آنگاه كه اين عهدنامه نوشته مىشد ما بدان راضى نبوديم ! »
ابوالبخترى نيز سخن زمعه را تأييد كرد و مطعم نيز به پشتيبانى آنها برخاست وسپس هشام بن عمرو از ابوالبخترى و زمعه جانبدارى كرد .
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٠٣