فاطمه گفت : « مادر ! بر تو باكى نيست » .
خديجه گفت : « آرى دخترم ، به خدا سوگند باكى بر من نيست . هيچ بانويى از قريش مانند من از نعمت الهى بهره ونصيب نداشت ، بلكه در اين دنيا زنى چون من عزّت نيافت ، از اين دنيا براى من همين بس كه همسر رسولخدا باشم و از آخرت هم اين بس كه من نخستين زن با ايمان شمرده شوم » . اين بگفت و اشك از ديدگان فروريخت و در حالى كه به خدا توجّه داشت ، چنين گفت : « بار خدايا ! ثناى تو نتوانم گفت ، بار خدايا ! از ديدار تو روگردان نيستم ، اما دوست دارم بيش از گذشته جهاد كنم تا شايستهء نعمتهاى تو باشم » .
فاطمهء زهرا ، سكوت كرد وامّكلثوم نيز ساكت شد ، گويى همهء جهان در سكوت فرو رفت و شب گوشهايش را تيز كرده بود تا اين نجواى پرسوز و گداز را بشنود ! اما جز نفسهاى امّالمؤمنين - آن مجاهد صابر - و ضربات قلب دخترانش كه براى خير و صحت و عافيت مادر دعا مىكردند ، چيزى نشنيد . در گشوده شد و سكوت را شكست .
مصطفى صلى الله عليه و آله داخل شد و با ديدار آن حضرت جان تازهاى در بدن دردمند خديجه ، ( كه سخت بيمار بود ) دميده شد . فاطمه و امّكلثوم ، همراه با مادرشان ، گوش فرادادند تا بشنوند ، پيامبر صلى الله عليه و آله چه خبر تازهاى با خود دارد . آنها چنين احساس كردند كه ظلمت شب ، رفته رفته رو به فروپاشى است ، گويى فضايى براى تابش نور ( حق ) در سپيدهاى نو ، فراهم مىگردد ! و آنگاه ابوطالب وارد شد ، تا اوضاع مكّه را به اطلاع رسانَد .
خداوند به دل مشركان انداخت كه آن صحيفهء ظالمانه ( پيمان مشركان عليه پيامبر و مسلمانان كه در كعبه آويختند ) را - كه براى تهيه وتصويب آن تمام توان خود را به كار گرفته بودند - نقض كنند ! هشامبنعمرو شبانه نزد زهيربنابىأميّه رفت و گفت :
« اى زهير ، آيا اين خوشايند است كه تو غذا بخورى ، لباس بر تن كنى و با همسرت بسر برى ، در حالىكه مىدانى بر دايىهاى تو چه مىگذرد ؟ ! به خدا قسم اگر دايىهاى ابوالحكم پسر هشام اين موقعيت را داشتند و تو از او مىخواستى كه رفتارى اينچنين با دايىهايش داشته باشد ، هرگز به تو پاسخ مثبت نمىداد . »
زهير اين سخنان را شنيد و كمى فكر كرد و پرسيد :
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٠٢