عذابِ وجدان آنها را از خواب غفلت بيدار كرد و سختگيرى آن محاصره سبب شد تا زير ضربات پشيمانى و عذاب وجدان از پاى در آمدند .
داستان حكيم بن حزام ، بعد از درگيرى ابوجهل با وى ، به زبانها افتاد و قوم به جاى دفاع از ابوجهل و ادامهء محاصرهء مؤمنان ، بر آن شدند كه همانند حكيم ، كه به كمك عمّهاش ( خديجه ) برخاست ، آنها نيز چنين كنند ، اين ماجرا برسرِ زبان خانوادههاى قريش و زنانشان افتاد و مردم آن را بازمىگفتند و كسى را كه به يارى دادن خويشان خود برنمىخاست نكوهش مىكردند ، بلكه به ضعف و ذلّت وناجوانمردى متّهم مىكردند ( در نتيجه ) غيرت و حميّت آنان به جنبش آمد و آوردهاند كه « هشامبن عمروبن ربيعهء عامرى » كه پسر برادر نضلةبن هشام از طرف مادر بود ، شبانه با شترِ خود بار طعام مىآورد و چون به دهانهء شِعب مىرسيد ، افسار شتر را رها مىكرد و بر پشت او مىنواخت كه داخل شعب شود تا بنىهاشم و فرزندان عبدالمطّلب از آن استفاده كنند . « 1 » هشام ، اين كار را ادامه مىداد ، امّا قريش او را تهديد مىكردند .
در يكى از شبها سه بار طعام براى آنها بُرد و به قريش گفت : « ديگر چيزى را كه بر آن همسوگند شدهايم ، پايبند نيستم . » آنگاه ابوسفيان پسر حرب ، به ياران خود گفت : « وى را رها كنيد . او مردى است كه خانواده و ارحام خود را تفقّد كرده ، به خدا سوگند ! ما نيز اگر چنين مىكرديم ، برايمان بهتر بود . » . « 2 »
اين توطئه ( محاصرهء شعب ) نيز رو به شكست نهاد ، خديجه در حالى كه با دخترانش ؛ امّ كلثوم و فاطمه عليها السلام گفتگو مىكرد و از كمك و يارى خود به مؤمنان سخن مىگفت گريهاش گرفت .
دو دختر ، از گريهء مادرشان - كه آن قوّت قلب و همت عالى را داشت - مضطرب شدند .
امكلثوم پرسيد : « مادر ! چرا گريه كرديد ؟ » مادر پاسخ داد : « سالهايى بر من گذشته ، ( پير شدهام ) و از مرگ چارهاى نيست كه بىشك به زودى مرگ به سراغ من خواهد آمد . »
هامش
( 1 ) - سيرهء ابنهشام ، ج 2 ، ص 17
( 2 ) - اتحاف الورى ، ج 1 ، ص 283