حمزه نيز هر كجا لازم مىديد كه خود را معرفى كند ، خود را « اسداللّه و اسد رسوله » مىناميد و به خود مىباليد .
پس از شهادت
هند جگر خوار
وحشى پساز آنكه از جان سپردن حمزه اطمينان يافت ، به خود جرأت داد كه به پيكر شير به خون خفته نزديك شود . او نخست زوبين خود را از ميان پاهاى حمزه بيرون كشيد ، سپس دست به جنايت هولناك ديگرى زد . او شكم حمزه را دريد و جگر او را خارج ساخت و سراسيمه به سوى هند ( همسر ابوسفيان و مادر معاويه ) روان شد و از وى براى كشتن حمزه مژدگانى درخواست كرد . وحشى به هند گفت : اگر امروز قاتل پدرت را كشته باشم مژدگانى من چيست ؟ هند در پاسخ وحشى گفت : هر چه بر تن دارم از پوشاك و زيورآلات همه مال تو . وحشى در حالى كه دستهاى جنايتپيشهاش را به سمت هند دراز كرده بود گفت : بگير ، اين جگر حمزه است !
كينه و هيجان جنونآميز هند و آتش حقد و دشمنىاش نسبت به حمزه شعلهور شد و چونان سگى هار ، دهان باز كرد و جگر حمزه را به دهان برد و جويدن آغاز كرد . اما چون خدا نمىخواست كه چيزى از پيكر پاك حمزه با جسد پليد زنى چون هند آميخته شود ، ريزههاى آن عضو مطهر را از دهان خارج كرد و از آن پس به آكلة الاكباد يا هند جگرخوار ملقب شد . آنگاه هند تمامى لباسها و زيور آلات خود را به وحشى بخشيد و به او گفت :
هرگاه به مكه برگشتم نزد من بيا و از من ده سكّه زر بستان . « 1 »
گروهى ديگر از تاريخنويسان گفتهاند كه وحشى پس از به شهادت رساندن حمزه نزد هند رفت و او را به پيكر پاك آن سرور شهيدان راهنمايى كرد و اين انگشتان پليد هند بود كه شكم حمزه را دريد و جگرش را بيرون آورد و با وحشيگرى هر چه تمامتر آن را به دندان كشيد . « 2 »
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 1 ، ص 285 - 286 ؛ و اعيانالشيعه ، ج 6 ، ص 245 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 516 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 156 ؛ مناقب ، ج 1 ، ص 244 ؛ تاريخ حبيب السير ، ج 1 ، ص 347 .
( 2 ) . تنقيح المقال ، ج 1 ، ص 375 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 159 ؛ تاريخ حبيبالسير ، ج 1 ، ص 347 .