سادهاى نبود . كالاهايى كه ارزش آن دست كم در حدّى بود كه بتواند بهاى كلان اين جابجايى و بازرگانى پرخرج را پوشش دهد و دست آخر سودى هنگفت و متناسب با چنين سوداگرى خطربارى به صاحبانش برساند .
با اين مقدمه درك اين حقيقت آسان مىشود كه وظيفهء ادارهء يك كاروان كه شتران آن نافهء مُشك بر پشت دارند ، بىگزاف ، مسئوليت شمارهء يك در ميان وظايف موجود در جامعهء قريش بود و كار حمزه در مقابلهء با اين كاروان اهميّت بسزايى داشت .
نور و ظلمت
رويارويى با ابوجهل
در ميان درختان انبوه و شاخههاى در هم پيچيدهء جنگل پهناور « عِيص » در كنارهء درياى سرخ ، يك گروه چريكى پانزده الى سى نفره در انتظار از راه رسيدن كاروان تجارى دشمن لحظهشمارى مىكرد . سرانجام انتظار به پايان رسيد و از مسافتى نه چندان دور ، بانگ ناىِ ساربان جلودار ، پردهء گوش را نوازش مىداد . ناگهان شيرنامى شيرافكن با شمشيرى آخته ، سوار بر مركب ، از كمينگاه بيرون جست و فرياد برآورد : ايست !
نَفَسها در سينه حبس شد و چشمان كاروانيان سياهى رفت . انگشتان هنرمند ساربان كه تا اين لحظه رامش و آرامشِ مركب و مركبسوار را با حركاتى موزون و تحسين برانگيز تأمين كرده بود خشكشان زد و نى از ميان آنها رها شد و پس از برخورد با كوهان شتر به زمين افتاد .
اين نخستين بارى بود كه حركتى اين چنين كاروان قريش را تكان مىداد و زنگ آغاز نابودى و پايان سربلندى و عزت دروغين آنان به صدا درمىآمد . اكنون ديو جادويى قريش در دست مسلمانان گرفتار بود و شيشهء عمرش در چنگ آنان قرار داشت . اگر اين طلسم سحرآميز در اين نقطه مىشكست ، ديگر قريش با هيچ نيرنگى نمىتوانست كاروان تجارى خود را به راحتى در مسير طولانى شام و يمن به اين سو و آن سو ببرد و كوس ابر قبيلگى خود را بر سر هر دشت و صحرا سر دهد .