تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسوه هاى فرماندهى ( فرماندهان صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
در جنگ بدر ، او را همراه پسرش بر شتر نر خاكسترى رنگى اسير ديدم . . . وقتى احساس امنيت كرد ، گفت : مردى را درميان شما ديدم كه در سينه‌اش پَرِ شترمرغى بود ، او كه بود ؟ گفتم : او حمزه پسر عبدالمطلب است . اميّه گفت : پس اين است آنكه روزگار ما را سياه كرد ! سپس اميه پرسيد : آن مرد كوتاه قدِّ كوچك اندام كه پيشانىبندى سرخ داشت ، كه بود ؟ گفتم : او مردى از انصار به نام سماك پسر خرشه است . اميّه گفت : اين مرد نيز ما را درو كرد و قربانى شديم . « 1 »

جنگ احد و اداى حق شمشير

پيش از آغاز نبرد احد ، پيامبر ( ص ) شمشيرى به دست گرفت و فرمود : چه كسى مىتواند حق اين شمشير را ادا كند ؟ مردانى گفتند كه ما مىتوانيم ، ولى پيامبر ( ص ) به آنان نداد . ابودُجانه برخاست و گفت : اى رسول خدا حق آن چيست ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : حق آن اين است كه دشمن را از دم تيغ آن بگذرانى تا خم شود . ابودجانه گفت : اى پيامبر خدا ، من حق آن را ادا مىكنم . ابودجانه چون شمشير را از دست رسول خدا ( ص ) گرفت ، پيشانىبند سرخ رنگ را بر سر بست . اين پيشانى بند ، نشان رزم و هجوم مردانه او بود . ابودجانه مغرورانه ميان دو صف مسلمانان و مشركان حركت مىكرد ، رسول خدا ( ص ) وقتى ابودجانه را در آن حال ديد فرمود : خداوند اين گونه راه رفتن را دشمن مىدارد مگر در مثل چنين معركه‌اى و در رويارويى با دشمن . « 2 » درگيرى آغاز شد و ابودجانه خود را به درياى لشكر زد . « 3 » آتش جنگ زبانه مىكشيد ، ابودجانه در ميان آتش و خون از اسلام و مسلمين حمايت مىكرد و آن‌گونه كه رسول خدا ( ص ) خواسته بود ، دشمن را از دم تيغ مىگذراند . اين داستان را به روايت زبير بن عوام مرور كنيم : هنگامى كه از رسول خدا ( ص ) شمشير را خواستم و او آن را به من
هامش
( 1 ) . همان ، ص 82 - 83 . ( 2 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 71 ؛ اسد الغابه ، ج 5 ، ص 184 ؛ اصابة ، ج 4 ، ص 58 ؛ تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 68 ؛ طبقات ، ج 3 ، ص 556 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 152 ؛ سير اعلام النبلاء ، ج 1 ، ص 176 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 511 ؛ اعيان الشيعه ، ج 7 ، ص 318 . ( 3 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 72 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 153 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 513 .