همواره مىگفت : شگفتا از قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبرشان ، با اينكه در ميان اينان است اوّل مؤمنان و پسر عموى پيامبر خدا ، داناترين مردم و فقيهترين ايشان در دين خدا و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و رهشناستر ايشان و آنكه از همه بهتر به راه راست هدايت مىكند . به خدا قسم ، خلافت را از هدايتكنندهء هدايتيافتهء پاك و پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند و نه حقى در روش ، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند ، پس دورى و نابودى باد ستمكاران را .
نزديك آن مرد دلسوخته آمده و گفتم : تو كيستى ؟ و آن مردى را كه آن همه ستودى و گفتى حق او را غضب كردند كيست ؟ گفت : من مقدادم و آن مرد على ( ع ) است . گفتم : آيا قيام نمىكنى تا تو را كمك كنم . گفت : اى پسر برادرم ، براى اين كار يك مرد و دو مرد كافى نيست .
پس از اين گفتوگو از مسجد بيرون آمدم و ابوذر را ديدم و ماجرا را براى او نقلكردم .
ابوذر گفت : برادرم مقداد راست گفته است . « 1 »
شركت در جنگهاى حمص و مصر
در دوران خلافت عمر ، مقداد به اجازهء امام على ( ع ) و براى حفظ اسلام در برابر خطرات دشمن خارجى ، در دو جنگ بزرگ حمص و مصر شركت جست .
در نبرد حمص - كه در سال 15 هجرى براى فتح اين شهر صورت گرفت - شخصى مقداد را ديد و گويا به دليل تنومندىاش به او گفت : خداوند تو را از جنگ معذور داشته است .
مقداد كه ارزش جهاد در راه خدا را مىدانست ، در پاسخ وى گفت : اما قرآن ما را در [ آيهء 41 ] سوره توبه معذور ندانسته و فرموده : [ براى نبرد با كفار ] ، سبكبار و گرانبار بسيج شويد . « 2 »
سپاه اسلام شهر حمص را محاصره كرد و پس از مدتى ساكنان آن خواستار صلح شدند . پس از انعقاد صلح ، ابوعبيده ، فرمانده مسلمانان ، افرادى زبده را در قبائل ساكن حمص مستقر كرد . مقداد از جملهء اين افراد بود كه در قبيلهء بَلّى استقرار يافت . « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ترجمهء آيتى ، ج 2 ، ص 54 - 55 .
( 2 ) . ر . ك : درالمنثور ، ج 3 ، ص 246 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج 2 ، ص 118 .
( 3 ) . ر . ك : كامل ، ج 2 ، ص 492 .