عمر ، به قتل رسيد و مردم در بارهء قصاص خون هرمزان و جانبدارى خليفه از او ، سخن بسيار گفتند تا آنكه خليفه بر منبر رفت و خطاب به مردم چينن گفت : آگاه باشيد ! من ، خود ، صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشيدم و براى خون عمر آن را رها كردم .
مقداد تا اين حقكشى را ديد ، لب به سخن گشود و چنين گفت : هرمزان چاكر خدا و پيامبر او است و تو را نمىرسد كه حق خدا و پيامبرش را ببخشى . خليفه گفت : پس مىنگريم و مىنگريد . سپس عبيدالله بن عمر را از مدينه به كوفه فرستاد . « 1 »
كارهاى خلاف خليفه باعث شد تا مقداد و همفكرانش در نامهاى به او ، بدعتهايش را شمرده و او را از عقاب پروردگار ترساندند و به او هشدار دادند كه اگر دست از كارهاى خلافش برندارد بر او خواهند شوريد . عمار نامه را گرفت و نزد خليفه آمد و نامه را برايش خواند ، ولى عثمان با وضع بدى با عمار رفتار كرد و در روش خود تغييرى نداد . « 2 » مقداد تا آخر عمر خود همواره با روش او مبارزه كرد و هرگز در نماز به او اقتدا نكرد و او را به لقب امير مؤمنان نخواند . « 3 »
مقداد از ماست
جوانمردى ، فداكارى واستقامت در راه دين ، ازهمان عصر رسول اكرم ( ص ) از چهرهء تابناك مقداد پيدا بود . رسول گرامى اسلام - كه مقداد را بهخوبى مىشناخت و مىدانست كه او تا آخرين لحظات عمر به اسلام و پيرو راستين آن وفادار باقى خواهد ماند - در بارهء او جملهاى فرمود كه اگر هيچ فضيلتى را در تاريخ براى مقداد نيابيم ، همين جمله براى او كافى است . از امام باقر ( ع ) نقل شده كه روزى جابر بن عبدالله انصارى در بارهء سلمان ، ابوذر ، عمار و مقداد از رسول خدا ( ص ) سؤال كرد . حضرت در مورد هر يك از آنان مطالبى
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ترجمهء آيتى ، ج 2 ، ص 55 .
( 2 ) . الغدير ، ج 9 ، ص 16 .
( 3 ) . سفينة البحار ، ج 2 ، ص 409 .