حجت بر او تمام گردد . گروه ياد شده پس از شنيدن سخنان على ( ع ) به مسجد آمدند و گرد منبر حلقه زدند و چون ابوبكر بر منبر نشست ، هر يك از مهاجران و انصار سخنانى استوار و مستدل گفتند . مقداد نيز پس از سلمان و ابوذر برخاست و به خليفه چنين گفت :
اى ابوبكر ، از ستمى كه كردى برگرد و به سوى پروردگار رو آر و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن و خلافت را به صاحبش بسپار كه از تو بدان سزاوارتر است . تو خود مىدانى كه رسول خدا تو را به بيعت با او ملزم كرد و تو را زير فرمان اسامة بن زيد قرار داد ، با آنكه غلامش بود ، و اعلام كرد كه خلافت از آنِ تو و آنكه براى رسيدن به آن يارىات مىكند ( عمر ) و تنديس نفاق و دشمنى و اختلاف ، عمرو بن عاص ، - كه خداوند آيهء انَّ شانئك هو الابتر را در بارهء او بر پيامبرش نازل فرمود - نيست ، همو كه در آن هنگام كه رسول خدا او را به جنگ ذات السلاسل فرستاد ، فرمانده تو و عمر بود و شما را به نگهبانى لشكرش گماشت . اينك از نگهبانى به خلافت چنگ زدهاى ؟ تقوا پيشه كن و پيش از مرگ از اين كار دست بردار كه براى زندگى و پس از مرگت بهتر است ، فريفتهء دنيا مشو و قريش و ديگران فريبت ندهند ، به زودى دنيا را ترك مىكنى و به سوى پروردگارت باز مىگردى و او سزاى عملت را خواهد داد . تو به يقين مىدانى كه پس از رسول خدا ( ص ) ، خلافت از آنِ على بن ابىطالب ( ع ) است ، پس اين منصب را به او بسپار ، همان گونه كه خدا آن را براى او خواسته است ، زيرا اين كار عيوبت را مىپوشاند و گناهت را سبك مىكند . به خدا سوگند ، خيرخواه توام اگر خيرخواهىام را بپذيرى ، و بازگشت همهء امور به سوى خداست . « 1 »
پس از تثبيت خلافت ابوبكر ، مقداد به پيروى از فرمان على ( ع ) دندان روى جگر گذاشت و شمشير خود را غلاف كرد ، ولى دلش مالامال از التهاب و انقلاب بود و آتش غم از زواياى قلب نورانىاش شعله مىكشيد . يعقوبى از شخصى نقل مىكند : در مدينه وارد مسجد النّبى شدم ، مردى را ديدم كه با حالى منقلب و بسيار ناراحت بر زانوى خود نشسته و دريغ مىخورد و آه مىكشد و گويا همهء دنيا مال او بوده و از او گرفته شده است . با اين حال
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، ج 28 ، ص 189 - 197 .