تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسوه هاى فرماندهى ( فرماندهان صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
اواخر دوران خليفهء دوّم ( حدود 20 هجرى ) ، عمرو عاص به فرمان خليفه براى فتح مصر لشكر كشيد . وى چون به مصر رسيد و فتح آن را مشكل ديد ، نامه‌اى به خليفه نوشت و از وى درخواست كمك كرد . خليفه نيرويى بالغ بر چهار هزار نفر به كمك او فرستاد و طى نامه‌اى متذكر شد كه بر هر هزار نفر از آنها مردى را گمارده كه به جاى هزار مرد است . فرمانده يكى از گردانهاى هزار نفرى مقداد بن اسود بود . سرانجام مصر با رشادتها و فداكارى افرادى چون مقداد فتح شد . « 1 »

دو نكته

1 . پس از مرگ خليفهء دوم ، شش نفرى كه از طرف وى تعيين شده بودند در خانه‌اى براى تعيين خليفه گرد هم نشستند . مقداد به آن خانه نزديك شد و اجازه خواست تا در جلسه شورى شركت كند و گفت : خداوند بر من وظيفهء خيرخواهى نهاده و من براى شما خير مىخواهم . آنان نپذيرفتند . مقداد گفت : بگذاريد سرم را داخل كنم و سخنم را با شما بگويم . اصحاب شورا اين را هم نپذيرفتند ، امّا مقداد عقب‌نشينى نكرد و گفت : حال كه اجازه نداديد ، پس با مردى كه در جنگ بدر شركت نكرده و از بيعت رضوان با رسول خدا امتناع ورزيده و در جنگ احد فرار كرده است ، بيعت نكنيد . عثمان - كه از سخنان آتشين مقداد شعله‌ور شده بود - گفت : به خدا سوگند ، اگر بر مسند خلافت تكيه كنم تو را به رب ( مولى و ارباب ) نخستينت برمىگردانم [ تا مثل سابق كه بنده بودى ، شكنجه شوى ] . بعدها مقداد در بستر رحلت به اطرافيان خود چنين گفت : به عثمان خبر دهيد كه من به نزد ربّ اوّل و آخر خود ( پروردگار ) رفتم . وقتى خبر وفات مقداد به عثمان رسيد ، كنار قبر مقداد آمد و به ظاهر اظهار تاثر كرد و براى او طلب رحمت و مغفرت نمود . زبير كه در آنجا حضور داشت ، اين شعر را خواند :
لَاعْرفَنَّكَ بَعْدَ الْمَوتِ تَنْدُبُنى * وَ فى حَيوتى ما زَوَّدْتَنى زادى
تو را چنين شناختم كه پس از مرگ براى من گريان و متأثر مىشوى ، ولى هنگامى كه زنده بودم ، بر توشه‌ام نيفزودى .
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ترجمهء آيتى ، ج 2 ، ص 32 - 33 .