عثمان از سخن زبير بسيار ناراحت شد و گفت : چنين مىگويى ، آيا گمان مىكنى كه دوست دارم چنين شخصيتى ( مقداد ) از اصحاب پيامبر فوت كند و از من ناراضى باشد ؟ « 1 »
2 . مقداد پس از آنكه شنيد عبدالرحمن بن عوف در آن شورا به عثمان رأى داده است ، به او گفت : به خدا سوگند ، اى عبدالرحمن ، مانند آنچه بر اهل بيت پس از پيامبر ( ص ) رسيد نديدهام . عبدالرحمن به او گفت : تو را چه به اين حرفها ، اى مقداد ؟ مقداد پاسخ داد : به خدا سوگند ، من آنان را دوست مىدارم ، چون رسول خدا آنان را دوست مىداشت ؛ چيزى تا اين حد باعث تعجّب من نشده كه قريش به شرافت آنان ( اهل بيت ) بر ديگران شرافت يافته است ، ولى براى گرفتن قدرت و ولايت رسول خدا ( ص ) از دست آنان ، اجتماع كردهاند . عبدالرحمن به او گفت : واى بر تو ، من خود را براى شما به زحمت انداختم .
مقداد گفت : به خدا سوگند ، مردى را كنار نهادى كه به حق و حقيقت امر مىكند و به عدالت حكم مىنمايد . آگاه باش ! سوگند به خدا ، اگر ياران و همراهانى داشتم ، با قريش مىجنگيدم ، همچنان كه در بدر و احد جنگيدم . عبدالرحمن گفت : اى مقداد ، مادرت به عزايت بنشيند ، مردم اين سخن را از تو نشنوند ، مىترسم باعث فتنه و جدايى شوى .
جُندب گويد : پس از آنكه مقداد از نزد عبدالرحمن رفت خدمتش رفتم و گفتم : اى مقداد ، من از ياران تو هستم . گفت خدا رحمتت كند ، كارى كه ما مىخواهيم بكنيم با دو يا سه نفر به جايى نمىرسد . « 2 »
درگيرى با عثمان
سرانجام عثمان خليفه شد ، اما مقداد همواره چون سايهاى همراه على ( ع ) بود و هيچگاه به سوى دشمنان آن حضرت ميل نكرد و حتى گاهى با خليفه درگير مىشد .
براى نمونه ، ماجراى قتل هرمزان « 3 » را مىتوان نام برد . هرمزان به دست عبيدالله ، پسر
هامش
( 1 ) . سفينةالبحار ، ج 2 ، ص 409 .
( 2 ) . امالى شيخ مفيد ، ص 187 - 188 .
( 3 ) . حاكم خوزستان در زمان يزدگرد سوم كه پس از فتح ايران اسلام آورد و چون ابولؤلؤ ( ايرانى ) عمر را بهقتل رساند ، عبيدالله به كين پدر ، هرمزان را كشت ( فرهنگ معين ، اعلام ، ص 2271 ) .