انديشمندان غربى فعال در اين زمينه ، ازجمله ماركس مدعىاند كه با پژوهشهاى عينيتگرا در مورد شرق توانستهاند نكات و زواياى پنهانى را به شرقيان بشناسانند كه شرقيان خود توانايى رسيدن به آن را نداشتهاند .
ولى آيا اين گفتمان آنگونه كه بسيارى از شرقشناسان مدعى آنند ، گفتمانى علمى و عينى است يا چنان كه منتقدان غربى و غيرغربى شرقشناسى مىگويند ، گفتمانى است مبتنى بر قدرت و تحكيم قدرت و در جهت مشروعيت بخشيدن به آن و ابزارى براى تحكيم و توجيه قدرت غربيان استعمارگر .
به ديگر بيان ، شرقشناسى گفتمانى غربى است كه نهادها ، ادبيات ، مطالعات ، باورها و بوروكراسى استعمارى خاص خود را دارد . « 1 » شرقشناسى را مىتوان به مثابه شيوه و روش غرب ، براى سلطه و استعمار شرق و حاكميت بر آن بررسى كرد . اگر شرقشناسى به منزله يك گفتمان بررسى نشود ، هيچگاه نخواهيم توانست شاخههاى بسيار منظمى را درك كنيم كه از طريق آن ، غرب و فرهنگ غربى توانست در حوزههاى سياسى ، جامعهشناسى ، عقيدتى و علمى ، شرق را بازشناسى و حتى بازآفرينى كند و آن را از نو بهصورت پديدهاى مورد بازانديشى قرار دهد . « 2 »
درباره نقطه آغاز مطالعات شرقشناسى ، در ميان پژوهشگران اجماع نظر وجود ندارد . برخى انديشمندان ، تاريخچه مطالعات شرق شناختى را بسيار قديمى دانسته و آغازگر آن را هرودوت و مطالعات وى در مورد ملتهاى شرقى قلمداد مىكنند . « 3 »
در واقع ، نقطه اوج مطالعات شرقشناختى در اروپا ، قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بوده است . اگرچه تاريخ شرقشناسى بسيار فراتر از اين است .
در يك جمعبندى كلى مىتوان مطالعات شرقشناسى را در دو مرحله بررسى كرد كه در هر كدام از آنها ، شرقشناسى جلوهاى خاص به خود مىگيرد :
1 . خاستگاه و نقطه آغاز شرقشناسى در پيوند با كليساى اروپايى است و هدف آن محافظت از عقايد مسيحى در برابر تهديدات ناشى از انديشه اسلامى و برترى آن بوده است .
هامش
( 1 ) . ادوارد سعيد ، الاستشراق : المعرفة ، السلطة ، الانشاء ، ص 37 .
( 2 ) . همان ، ص 39 .
( 3 ) . احمد سمايلوفتش ، فلسفة الاستشراق و اثرها فى الادب العربى المعاصر ، ص 70 و 71 .