تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
غذائى نزد زنان آن بزرگوار نيافت . هنگامى كه بازگشت متوجه خانهء فاطمهء اطهر شد و گفت : اگر خيرى باشد در منزل فاطمه دختر حضرت محمّد خواهد بود ، وقتى دق الباب كرد فاطمهء زهراء از پشت در فرمود : كيست ؟ گفت : من سلمان فارسى ميباشم ، فرمود : چه حاجتى دارى ؟ سلمان جريان اعرابى و سوسمار را با رسول خدا شرح داد . فاطمه فرمود : اى سلمان ! به حق آن خدائى كه حضرت محمّد را بپيامبرى مبعوث نموده مدت سه روز است كه ما غذا نخورده‌ايم ، حسن و حسين از شدت گرسنگى به من بهانه‌جوئى ميكنند ، ايشان نظير دو جوجه بخواب رفته‌اند ، ولى در عين حال موقعى كه خيرى بر در خانهء من بيايد من آن را رد نخواهم كرد اى سلمان ! اين پيراهن مرا بگير و نزد شمعون يهودى ببر و به او بگو : فاطمه دختر محمّد ميگويد : اين پيراهن را بردار و در مقابل آن يك من خرما و يك من جو به من بده تا بعدا با خواست خدا بپردازم . سلمان آن پيراهن را گرفت و پس از اينكه نزد شمعون يهودى آمد به وى گفت : اين پيراهن فاطمه دختر حضرت محمّد است ، فاطمه ميگويد : اين پيراهن را بگير و در مقابل آن يك من خرما و يك من جو به من بده تا بعدا با خواست خدا به تو خواهم پرداخت . شمعون آن پيراهن را گرفت و در ميان دو دست زير و رو مىكرد و چشمانش اشك ميريخت و ميگفت : اى سلمان ! اين همان زهد و تقواى واقعى است در دنيا ! اين همان زهدى است كه تورات حضرت موسى بما خبر داده ، من اكنون شهادت مىدهم كه خدا يكى است و حضرت محمّد بنده و رسول او مىباشد . يهودى اسلام آورد و اسلام او بسيار نيكو شد . سپس آن يهودى يك من خرما و يك من جو به سلمان داد ، سلمان آنها را آورد و به حضرت فاطمه تقديم نمود ، حضرت زهراء آن جو را بدست خود آسيا كرد