بلند كرد و گفت : بار خدايا ! نه مرا در خانهام گذاشتى و نه بخانهء خودت رسانيدى بعزت و جلال خودت قسم اگر كسى غير از تو اين عمل را با من انجام داده بود شكايت او را به تو ميكردم ! ناگاه شخصى از طرف بيابان نزد او آمد كه مهار ناقهاى را در دست داشت بوى گفت : سوار شو ! وقتى او سوار شد آن ناقه نظير برق جهنده راه ميرفت ، موقعى كه من مشغول طواف بودم آن زن را ديدم كه طواف ميكرد ، او را قسم دادم و گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من شهره دختر مسكه دختر فضه كنيز فاطمهء زهرا مىباشم .
فاطمهء اطهر در مدينهء طيبه لباس خود را نزد زن يهودى كه او را رند ميگفتند بعنوان وثيقه نهاد و مقدارى جو قرض كرد .
موقعى كه رند داخل خانهء خويش شد و با نورهاى آن لباس مواجه گرديد گفت : اين نورها از كجا در خانهء ما مىتابد ! ؟ زوجهاش گفت : از لباس فاطمهء زهرا است ، آن يهودى فورا با زوجهاش اسلام اختيار كردند و تعداد 80 نفر از همسايگان وى نيز بدين مقدس اسلام مشرف گرديدند .
يكوقت فاطمهء زهرا عليها السّلام از پدرش پيغمبر اعظم اسلام انگشترى خواست پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بوى فرمود : آيا ميخواهى مطلبى را به تو تعليم دهم كه بهتر از انگشتر باشد ، هر گاه نماز شب خواندى از خداى رؤف انگشتر بخواه تا حاجت تو روا شود .
وقتى آن بانوى معظمه دعا كرد هاتفى ندا داد : اى فاطمه ! آن چيزى كه تو از من ميخواهى زير جا نماز تو مىباشد ، موقعى كه جا نماز را برداشت با انگشتر ياقوتى مواجه شد كه فوق العاده گرانبها بود . آن را پوشيد و خيلى خوشحال گرديد .
هنگامى كه فاطمهء زهرا خوابيد در عالم ديد : گويا در بهشت است و سه قصر را ديد كه در بهشت نظير آنها نبود ، گفت : اين قصرها از كيست ! ؟ گفتند : از فاطمه دختر محمّد است .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٦