ميكنى ؟ گفتم : به ياد يوسف و زوجهء عزيز مصر آمدم و آن بليههائى كه تو به آنها مبتلا شدى و آن زندانى كه تو رفتى و آن فراقى كه يعقوب عليه السّلام ديد بخاطرم آمد لذا گريان و دچار تعجب شدم .
حضرت يوسف به من فرمود : پس چرا از آن زن بدويه كه در ابواء مزاحم تو شد تعجب نميكنى . و . . .
حضرت امام حسن اشعارى ميسرود كه از جملهء آنها اشعار آينده است :
1 - روزگار تيره را رها كن ، زيرا كه صفاى آنها بروزگار خوشى كه از بين ميروند پشت كرده است .
2 - چگونه اين روزگار آن كسى را عزيز مىكند كه بين او و شبها تجربههاى محكم و معلومى است .
نيز ميفرمايد :
1 - به آن كسى كه در خانه غير اقامتى اقامت كرده بگو : اجل و رحلت تو نزديك شده ، پس با دوستان خود وداع كن .
2 - آن افرادى كه با آنان ملاقات و مصاحبت كردى عموما در قبرها به صورت خاك در آمدهاند .
نيز ميفرمايد :
1 - اى اهل لذتهاى دنيوى كه بقائى ندارد جاى گزين شدن در سايهاى كه آن بين ميرود حماقت خواهد بود .
نيز ميفرمايد :
1 - يك پارهء نان مرا سير مىكند ، و يك شربت آب صاف براى من كافى است .
2 - يك لباس مندرس بدن مرا موقعى كه زنده باشم مىپوشاند ، و هر گاه بميرم آن براى كفنم كافى خواهد بود .
از جمله بذل و بخششهاى آن حضرت اين است كه روايت شده : شخصى از امام حسن عليه السّلام چيزى خواست و آن حضرت مبلغ ( 000 / 50 ) پنجاه هزار درهم
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 386
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٨٦