فرمود : حسن و حسين . آن حضرت به فاطمه ميفرمود : دو فرزندم حسنين را نزد من بياور . آنگاه ايشان را ميبوئيد و به خود مىچسبانيد .
مسلم و بخارى از ابو هريره روايت ميكنند كه گفت : من قسمتى از روز با پيامبر خدا بودم ، نه آن حضرت با من سخن ميگفت و نه من با آن بزرگوار ، تا اينكه وارد بازار بنى قينقاع شد . آنگاه رفت تا به حجرهاى رسيد و فرمود :
اى كودك ! يعنى امام حسن آيا آنجا ! آيا آنجا ! ما گمان كرديم كه مادرش او را نگاه ميدارد كه شستشو دهد يا اينكه گردنبند قرنفلى به وى بپوشاند چندان توقفى نكرد و بسرعت بازگشت و با يك ديگر معانقه نمودند .
سپس پيغمبر معظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله فرمود : پروردگارا ! من حسن را با هر كسى كه وى را دوست داشته باشد دوست دارم .
در حديث ديگر ميگويد : فرمود : بار خدايا ! من حسن را دوست دارم ، تو نيز حسن را با هر كسى كه وى را دوست دارد دوست داشته باش .
ابو هريره ميگويد : پس از اين سخنانى كه من از رسول خدا در بارهء امام حسن شنيدم احدى از امام حسن نزد من محبوبتر نبود .
63 - نيز در همان كتاب از عبد اللَّه بن عمر روايت مىكند كه گفت :
شنيدم از پيغمبر خدا ميفرمود : حسنين دو نو گل دنيوى من ميباشند .
64 - نيز در كتاب سابق الذكر از بربده ( بضم باء و فتح راء ) روايت مىكند كه گفت :
يكوقت پيغمبر اعظم اسلام مشغول سخنرانى بود كه حسنين آمدند ، ايشان هر كدام يك پيراهن قرمزى پوشيده بودند ، همين طور كه راه ميرفتند به زمين ميخوردند . رسول خدا فورا از منبر فرود آمد ، ايشان را برداشت و در مقابل خويشتن جاى داد و فرمود : خدا راست فرموده كه در قرآن ميفرمايد :
أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ *
. وقتى من به اين دو كودك نگاه كردم كه راه ميروند و به زمين ميخورند سخن خود را قطع نمودم و ايشان را برداشتم . و . . .