تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
از ابو هريره روايت شده كه گفت : من امام حسن را كه ميديدم چشمانم اشگبار مىشدند . علت گريان شدن من اين بود كه يك روز پيامبر معظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله وارد مسجد شد ، دست مرا گرفت و بر من تكيه نمود و به راه افتاديم تا وارد بازار بنى قينقاع شديم ، آن حضرت با من تكلم نكرد ، آنگاه آن حضرت بازگشت و من هم بازگشتم ، سپس آن حضرت در ميان مسجد نشست و به من فرمود : كودك را صدا بزن ، امام حسن آمد و در كنار پيغمبر عاليقدر اسلام نشست و دست خود را در ميان محاسن شريف رسول خدا ميكرد ، پيامبر اكرم هم دهان امام حسن را باز ميكرد و دهان خود را در دهان آن بزرگوار ميگذاشت و سه مرتبه فرمود : پروردگارا ! من اين حسن را با هر كسى كه وى را دوست داشته باشد دوست دارم . 65 - باز هم در كتاب : كشف الغمه از عبد الرحمن بن عوف روايت مىكند كه گفت : پيغمبر اعظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله به من فرمود : آيا يك تعويذى به تو تعليم ندهم كه حضرت ابراهيم آن را براى فرزندانش اسماعيل و اسحاق ميخواند و من هم آن را براى حسنين ميخوانم . آن اين است : كفى بسمع اللَّه و اعيا لمن دعا و لا مرمى وراء امر اللَّه لرام رمى . از پدر اسحاق بن سليمان هاشمى روايت شده كه گفت : ما نزد هارون الرشيد بوديم كه سخن از حضرت على بن ابى طالب بميان آمد ، هارون گفت : مردم عوام گمان ميكنند : من بغض على و فرزندانش حسن و حسين را دارم ، نه به خدا قسم اين طور نيست كه گمان ميكنند . بلكه فرزندان آنان در هر دشت و كوه خون حسين را از ما مطالبه كردند ، تا اينكه ما قاتلين او را كشتيم ، سپس مقام خلافت بما رسيد ما با ايشان معاشرت كرديم و آنان با ما حسودى نمودند و بر ما خروج كردند و وسيلهء هجران ديگران را با خود فراهم نمودند .