فاطمه را در آنجا ديده بود بنگرد .
لذا از مدينه بسوى مكه خارج شد ، موقعى كه در بين راه رسيد شديدا تشنه شد ، دستهاى خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت :
پروردگارا ! من خادمهء فاطمهء زهراء ميباشم ، آيا مرا بوسيلهء تشنگى خواهى كشت ؟ خداى رؤف دلوى از آسمان براى او نازل كرد ، وى از آن دلو آب آشاميد و تا هفت سال محتاج به غذا و آب نشد ، مردم او را در روز بسيار گرم بدنبال كارى ميفرستادند ولى تشنه نميشد .
33 - نيز در همان كتاب از سلمان نقل مىكند كه گفت : فاطمهء اطهر نشسته بود و با آسيائى كه در مقابلش بود جو آسيا ميكرد ، دستهء آسيا خون آلوده بود ، حسين عليه السّلام در يك گوشه اطاق از گرسنگى بىقرارى ميكرد ، من بفاطمه گفتم : اى دختر پيامبر خدا ! دستهاى تو بوسيلهء آسيا كردن مجروح شده ، در صورتى كه فضهء خادمه حاضر و بىكار است ! فرمود : پدرم پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله فرموده :
كار منزل يك روز بعهدهء فضه و يك روز بعهدهء من باشد ، نوبت فضه ديروز بوده است .
سلمان گفت : من بندهء آزادشدهء شما هستم ، اجازه بده كه آسيا نمايم ، يا اينكه حسين را ساكت كنم ، فرمود : من حسين را بهتر آرام ميكنم ، تو بيا جو را آسيا كن . موقعى كه من قسمتى از جو را آسيا كردم اذان و اقامه براى نماز گفته شد . من رفتم و نمازم را با پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم بجاى آوردم و پس از فراغت از نماز جريان فاطمه را براى امير المؤمنين شرح داد ، حضرت على پس از اينكه گريه كرد خارج شد ، سپس در حالى برگشت كه خندان بود ! پيغمبر معظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم از سبب خندهء وى جويا شد ، امير المؤمنين گفت : من نزد فاطمهء اطهر رفتم ، وى را ديدم كه به قفا خوابيده و حسين روى سينهاش خواب رفته و آسيائى در مقابل فاطمه بود كه خود به خود كار ميكرد ! ! پيامبر اسلام پس از اينكه لبخندى زد فرمود : يا على ! آيا تو نميدانى خدا ملائكهء بسيارى در زمين دارد كه تا
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 31
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١