تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
خود را پوشيد و متوجه مسجد گرديد و همچنان در حال ركوع و سجود شد . هر گاه دو ركعت نماز بجاى مياورد دعا ميكرد كه خداى توانا غم و اندوه زهراء را بر طرف نمايد . زيرا موقعى كه پيغمبر خدا از نزد فاطمه خارج شد آن بانو ناراحت بود و نفس عميق و طولانى ميكشيد . موقعى كه پيامبر خدا ديد : چشم فاطمه بخواب نميرود ، قرار و آسايش ندارد فرمود : اى دختر من برخيز ! حضرت زهراء برخاست ، رسول خدا امام حسن را برداشت و فاطمهء اطهر امام حسين را برداشت و دست ام كلثوم را گرفت و متوجه حضرت على بن ابى طالب شدند ، حضرت امير در آن موقع خواب بود . پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله با پاى مبارك خود پاى على را فشار داد و به وى فرمود : اى ابو تراب ! برخيز ! چه افراد آرامى را كه ناراحت كردى برخيز ! ابو بكر را از خانهء خود و عمر را از مجلس خود با طلحه نزد من حاضر كن ! حضرت امير رفت و آنان را از منزلشان بحضور پيغمبر اعظم اسلام آورد وقتى ايشان نزد رسول خدا اجتماع نمودند آن حضرت به على بن ابى طالب فرمود : آيا نميدانى فاطمه پارهء تن من است و من از او ميباشم ، كسى كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده و كسى مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده و كسى كه وى را بعد از موت من اذيت كند مثل اين است كه او را در زمان حيات من اذيت كرده باشد و كسى كه فاطمه را در زمان حيات من اذيت كرده باشد مثل اين است كه وى را بعد از موت من اذيت كرده باشد ! ؟ على عليه السّلام گفت : چرا يا رسول اللَّه ! فرمود : پس چه باعث شد كه تو اين عمل را انجام دادى ! ؟ حضرت امير گفت : قسم به آن خدائى كه تو را به پيغمبرى مبعوث نموده چنين مطلبى كه به گوش فاطمه رسيده از من سر نزده و اصلا يك چنين خيالى هم نداشته‌ام . حضرت رسول فرمود : فاطمه راست گفت و تو نيز راست گفتى ( پس معلوم مىشود كسى كه اين خبر را به حضرت زهراء داده دروغ گفته است لذا حضرت صادق