شديدى شد ! دومى به وى گفت : اى خليفهء پيامبر خدا آيا جا دارد كه تو از سخن يك زنى اين طور جزع و فزع كنى ! راوى ميگويد : حضرت زهراى اطهر مدت چهل روز بعد از رحلت پدر بزرگوارش زنده بود .
هنگامى كه مرض آن بانو شديد شد حضرت على بن ابى طالب را خواست و به آن حضرت فرمود : يا ابن عم ! من خودم را آمادهء سفر آخرت مىبينم . من به تو وصيت ميكنم : با دختر خواهرم ازدواج نمائى ، زيرا او براى فرزندانم نظير خودم مىباشد .
يك تابوت براى من پيشبينى كن ، زيرا ملائكه اوصاف آن را براى من شرح دادهاند . مبادا در موقع تشييع جنازه و دفن و نماز خواندن به بدن من احدى از دشمنان خدا حاضر گردند ! ! ابن عباس ميگويد : حضرت زهراى اطهر همان روز از دنيا رحلت كرد .
مردان و زنان مدينه عموما غرق ضجه و گريه شدند و مردم دچار مصيبتى گرديدند كه در روز رحلت پدرش حضرت رسول دچار شده بودند . اولى و دومى نزد حضرت امير آمدند و پس از اينكه تسليت گفتند به آن حضرت گفتند : مبادا قبل از ما بر جسد دختر پيامبر نماز بگذارى ! ولى هنگامى كه شب شد على بن ابى طالب عليه السّلام ، عباس ، فضل ، مقداد ، سلمان ابو ذر و عمار را خواست . آنگاه بر بدن مبارك آن مظلومه نماز خواندند و او را به خاك سپردند .
موقعى كه صبح شد اولى و دومى با مردم مدينه آمدند كه بر بدن حضرت فاطمهء زهراء نماز بخوانند . ولى مقداد گفت : فاطمه را شب گذشته به خاك سپرديم . دومى متوجه اولى شد و گفت : نگفتم : ايشان كار خودشان را خواهند كرد ! ! عباس گفت : فاطمهء اطهر خودش وصيت كرد : شما بر بدنش نماز نخوانيد ! دومى گفت : اى بنى هاشم ! شما آن حسودى را كه از قديم الايام با ما داشتيد هرگز ترك نخواهيد كرد ، آن كينه و دشمنيهائى كه در سينهء شما است از بين
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٤