گفتند : ما آمديم كه از تو پوزش بطلبيم و رضايت حاصل كنيم . خواهش ميكنيم كه از ما درگذرى و از ما مؤاخذه ننمائى .
سپس حضرت زهراء متوجه حضرت امير شد و فرمود :
من با اينان يك كلمه تكلم نميكنم تا در بارهء يك موضوعى كه ايشان از رسول خدا شنيدهاند جويا شوم ، اگر راست بگويند من صلاح خود را بهتر ميدانم .
آنان گفتند : بار خدايا ! تو شاهد باش كه هر چه فاطمه جويا شود ما جواب وى را راست خواهيم گفت .
زهراى اطهر فرمود : شما را به خدا قسم مىدهم آيا بخاطر داريد كه پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله نيمه شبى شما را براى مختصر اختلافى كه بين من و على رخ داده بود از منزل خودتان خارج كرد ؟ گفتند : آرى و اللَّه ! زهراى اطهر فرمود : شما را به خدا قسم مىدهم آيا نشنيديد كه پيغمبر خدا فرمود : فاطمه پارهء تن من است و من از فاطمه ميباشم ، كسى كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و كسى كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده ، كسى كه زهراء را بعد از موت من اذيت كند مثل اين است كه در زمان حيات من او را اذيت نموده باشد ، كسى كه در زمان حيات من او را اذيت نمايد مثل كسى است كه وى را بعد از فوت من اذيت كرده باشد ؟
گفتند : آرى و اللَّه ! فرمود : الحمد للَّه ! سپس حضرت فاطمه فرمود : پروردگارا ! من تو را شاهد ميگيرم و اين افرادى را كه حضور دارند شهود قرار مىدهم كه اين دو نفر مرا در زمان حيات و موقع مردن اذيت و آزار نمودند .
به خدا قسم كه من اصلا يك كلمه با شما تكلم نخواهم كرد تا موقعى كه خداى خود را ملاقات نمايم و راجع به اين عملى كه شما با من انجام داديد به پروردگار خود شكايت كنم . ناگاه صداى ابو بكر به : وا ويلا بلند شد و گفت : اى كاش مادرم مرا نميزاد ! !
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢٠