چنان كه در صدر حديث خوانديم او را از افراد شقى معرفى كرده است ) پس از اين جريان حضرت زهراء خوشحال گرديد و به نحوى لبخند زد كه دندانهايش ديده شد .
يكى از آن دو نفر برفيق خود گفت : خيلى تعجب ميكنم ! چه باعث شد كه رسول خدا ما را در اين ساعت خواست ! ؟
سپس پيامبر خدا دست على را گرفت و انگشتهاى مبارك خود را در ميان انگشتان حضرت امير نهاد ، آنگاه رسول خدا امام حسن را برداشت و على عليه السّلام حسين را برگرفت و حضرت زهراء ام كلثوم را برداشت و داخل خانهء على شدند ، پيغمبر خدا يك قطيفه روى ايشان انداخت و آنان را به خدا سپرد و برگشت و ما بقى شب را به نماز مشغول شد .
وقتى حضرت فاطمه دچار آن مرضى شد كه از دنيا رفت آن دو نفر براى عيادت حضرت زهراى اطهر آمدند و اذن ورود خواستند ، ولى آن بانوى مظلومه اجازه نداد . هنگامى كه اولى با اين منظره مواجه شد با خدا عهد كرد : زير سايه و سقف نرود تا اينكه نزد حضرت فاطمه برود و از آن حضرت رضايت حاصل كند .
لذا يك شب در زير آسمان خوابيد و زير سقف و سايه نرفت .
پس از اين جريان دومى بحضور حضرت امير آمد و گفت : ابو بكر پير مردى است دل نازك ، ابو بكر در غار با پيغمبر بوده ، افتخار رفاقت با آن حضرت را دارد ، ما غير از اين مرتبه مكررا نزد فاطمه آمديم و اذن ورود خواستيم ولى وى بما اجازه نداد تا مشرف شويم و رضايت از او حاصل نمائيم ، اگر صلاح ميدانى كه از آن حضرت براى ما اجازهء تشرف بگيرى بموقع است .
حضرت امير فرمود : مانعى ندارد .
امير المؤمنين : على نزد حضرت زهراء آمد و به وى فرمود :
اى دختر پيغمبر خدا ! تو از جريان اين دو نفر با اطلاعى كه چند مرتبه
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٨