نزد تو آمدند و تو ايشان را رد كردهاى و اذن ورود به آنان ندادهاى . ايشان از من خواستهاند كه از تو براى آنان اذن ورود بگيرم .
حضرت فاطمهء زهراء فرمود : به خدا قسم من بايشان اجازهء ورود نخواهم داد و با آنان يك كلمه تكلم نخواهم كرد تا اينكه پدرم را ملاقات كنم و از اين عملى كه ايشان با من انجام دادند به آن حضرت شكايت نمايم .
حضرت امير عليه السّلام فرمود : من براى آنان ضمانت دادهام .
فاطمهء عزيز فرمود : اكنون كه ضمانت كردى مانعى ندارد ، زيرا خانه خانهء تو است ، زنان بايد تابع مردان باشند ، من راجع به هيچ موضوعى با تو مخالفت نخواهم كرد ، به هر كسى كه دوست دارى اجازهء ورود بده .
حضرت امير خارج شد و به آن دو نفر اذن ورود داد . وقتى كه آنان وارد شدند و چشمشان به حضرت زهراء افتاد سلام كردند . ولى آن بانوى مظلومه جواب سلام ايشان را نداد و صورت مبارك خود را از ايشان برگردانيد . آنان برخاستند و در مقابل صورت آن حضرت قرار گرفتند و اين عمل را چند مرتبه انجام دادند .
حضرت فاطمهء اطهر فرمود : يا على اين لباس را از من دور كن ، آنگاه بزنانى كه در اطراف آن بانو بودند فرمود : صورت مرا برگردانيد ! وقتى صورت او را برگردانيدند آن دو نفر هم برخاستند و در مقابل صورت حضرت زهراء نشستند . اولى گفت :
اى دختر رسول خدا ! ما آمدهايم كه از تو رضايت حاصل نمائيم و از خشم تو بر حذر باشيم .
ما تقاضا داريم كه تو ما را در بارهء آن اجحافى كه نسبت به تو كردهايم عفو فرمائى ؟ .
زهراى اطهر فرمود : من اصلا با شما يك كلمه سخن نميگويم تا اينكه پدرم را ملاقات كنم و از شما راجع به اين اعمالى كه با من انجام داديد به آن حضرت شكايت نمايم .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٩