حضرت فاطمهء زهراء چشمان خود را به روى حضرت امير باز كرد ، آنگاه آن بانو گريست و على عليه السّلام هم گريان شد و به زهراى اطهر فرمود : مگر تو را چه شده ؟ من پسر عمويت على ميباشم .
فاطمهء اطهر گفت : يا ابن عم ! من اكنون آن مرگ و موتى را مشاهده ميكنم كه نميتوان از دست آن گريخت . من ميدانم كه تو بعد از من نميتوانى ازدواج نكنى ، يا على ! اگر ازدواج كردى يك شب و يك روز نزد زوجهات و يك شب و يك روز پيش فرزندان من باش ، يا على ! به صورت حسن و حسينم صيحه نزنى ، زيرا ايشان يتيم و دل شكسته ميباشند ، ديروز بود كه حسنين من جد بزرگوار خود را از دست دادند ، امروز هم مادر خود را از دست ميدهند . واى بر آن امتى كه حسنين مرا ميكشند و با ايشان بغض و دشمنى ميورزند ! ! آنگاه اشعارى را خواند كه اول آنها اين است :
ابكنى ان بكيت يا خير هادى * و اسبل الدمع فهو يوم الفراق
1 - يعنى اگر گريه مىكنى بر من گريه كن اى بهترين هدايتكنندگان ، و اشگ بريز كه روز فراق رسيد .
2 - اى همسر بتول ! من در بارهء نسل خود به تو سفارش ميكنم ، زيرا كه ايشان ملازم اشتياق ميباشند .
3 - يا على ! براى من و يتيمهاى من گريه كن ، مخصوصا قتيل كربلا را فراموش نكنى .
4 - ايشان مفارقت ميكنند و يتيمانى حيران و سرگردان ميشوند ، خدا امضاء كرده كه روز فراق است .
حضرت امير به زهراى اطهر فرمود : اى دختر رسول خدا ! تو اين مطلب را از كجا ميگوئى ، در صورتى كه وحى خدا از خاندان ما قطع شده است ! ؟
فاطمهء اطهر گفت : يا على ! من الساعه خوابيدم و پدر بزرگوارم را در ميان قصرى از در سفيد ديدم ، موقعى كه مرا ديد فرمود :