انجام ميداد ، آنگاه مريض شد و تا روز چهلم باقى ماند و از دنيا رحلت كرد .
در موقع رحلت حضرت فاطمه حضرت امير نماز ظهر را خوانده و متوجه منزل گرديده بود . ناگاه كنيزان را ديد در حالى باستقبال آن حضرت آمدند كه گريان و محزون بودند .
امام عليه السّلام به ايشان فرمود : چه خبر شده ، چرا شما را ناراحت و مضطرب ميبينم ! ؟
گفتند : يا امير المؤمنين ! دختر عموى خود : فاطمهء اطهر را درياب ، گر چه گمان نميكنيم وى را دريابى .
حضرت امير بسرعت متوجه فاطمهء اطهر و بر آن بانو وارد شد ، ناگاه ديد :
فاطمهء اطهر در ميان بستر خويشتن كه از پارچهء كتان سفيد مصرى بود افتاده و به طرف راست و چپ مىغلطد .
على عليه السّلام ردا را از دوش خود و عمامه را از سر مبارك خويشتن افكند و لباس خود را در آورد ، آنگاه آمد و سر مبارك حضرت زهراء را بدامن گرفت و فرمود :
يا زهراء ! ولى حضرت فاطمه سخنى نگفت . براى دومين بار فرمود :
يا بنت محمد المصطفى ! فاطمهء اطهر نيز جوابى نداد ! حضرت امير براى سومين بار صدا زد :
اى دختر آن كسى كه زكات را در دامن عباى خود براى فقراء ميبرد ! جوابى نشنيد .
اى دختر آن كسى كه با ملائكه نماز خواند ! حضرت زهراء عليها السّلام جوابى نداد .
على عليه السّلام صدا زد :
يا فاطمة كلمينى ! يعنى اى فاطمه ! با من تكلم كن ، من پسر عموى تو : على بن ابى طالب هستم .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٠