مردم همچنان دسته دسته مىآمدند و غذا ميخوردند تا اينكه عموم آنان از غذا خوردن فراغت حاصل نمودند .
سپس پيغمبر اكرم متوجه ما بقى غذا شد و آب دهان مبارك خود را به آن زد و ببلال فرمود : اين غذا را براى زنان من ببر و بگو : خودشان بخورند و به اطرافيان خود هم بدهند .
رسول اعظم صلى اللَّه عليه و آله و سلم پس از اين جريان برخاست و نزد زنان آمد و فرمود :
من دخترم را براى پسر عمويم تزويج نمودم ، در صورتى كه شما مقام و منزلت فاطمه را نزد من ميدانيد ، شما هم بفكر دختران خود باشيد .
زنان بر خواستند و حضرت فاطمه را با آن عطرهائى كه داشتند معطر و خوشبو نمودند و زر و زيور بوى دادند ، فرش و متكاى ليف و كساء خيبرى در ميان خانهاش انداختند و خضاب برايش آوردند و ام ايمن را دربان قرار دادند .
سپس پيغمبر اكرم داخل شد ، وقتى زنان آن حضرت را ديدند از جاى برجستند ولى بين رسول خدا و زنان يك پرده آويخته بودند .
اسماء بنت عميس بجاى خود ماند ، پيغمبر خدا به او فرمود : بجاى خود باش ! تو كيستى ؟ گفت : من كسى هستم كه دختر تو را مواظبت مينمايم ، زيرا هر دخترى بايد در شب عروسى زنى را داشته باشد كه مواظب او باشد ، تا اگر احتياجى رخ دهد يا منظورى داشته باشد وى انجام دهد .
پيامبر خدا فرمود : من از خدا ميخواهم كه تو را از چهار طرف از شر شيطان رجيم حفظ فرمايد .
بعد از آن پيامبر خدا فاطمه را احضار نمود ، وقتى فاطمه آمد و على را ديد كه پهلوى رسول خدا نشسته است خجل و گريان شد ، رسول خدا از گريهء وى ناراحت شد ، زيرا على مال و ثروتى نداشت .
پيغمبر خدا بفاطمهء اطهر فرمود : چرا گريه ميكنى ؟ به خدا قسم كه من در بارهء تو و خودم كوتاهى ننمودم ، من بهترين اهل خود را براى تو انتخاب نمودم ، قسم
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٢