اى ابا محمد ! از آتش جهنم بترس ، ابا محمد از آتشجهنم ؛ از آتش جهنم ؛ از آتش جهنم بترس تا آن را خارج ساخت . « 1 »
همچنين گفته شده است كه يكى از كارگزاران ( در ميان ماليات جمع آورى شده ) دانه هاى مرواريد براى او آورد . حضرت عليه السلام آنها را به بلال « 2 » كه خزانهدار بيتالمال او بود ، سپرد تا اشياى ديگرى به آنها افزوده شود و آنها را توزيع كند .
روزى داخل منزل شد و به گوش يكى از دختران كوچكش ، دانهاى از اين دانههاى مرواريد را ديد . با ديدن آن ، او را به دزدى متّهم كرد ودستش را گرفت و فرمود : به خدا قسم ، اگر حدّى بر تو واجب شود ، آن را به اجرا درمىآورم .
دخترش عرض كرد : اى اميرمؤمنان ! بلال آن را تا وقت توزيعش با بقيه اموال ، به من عاريه داد تا بدين وسيله مرا شاد كند . على عليه السلام با عصبانيت ، او را محكم به طرف بلال كشيد و از بلال درباره درستى سخنش سؤال كرد . بلال گفت : اى اميرمؤمنان !
هامش
( 1 ) . اين حديث را غير صحيح و از احاديث مجعول دانستهاند ؛ چرا كه اين انوار مقدسه ، داراى مقام بلند امامت و بالاتر از سطح بشرىاند و از هر عملى كه به اين مقام بسيار بلند ، خدشه وارد آورد ، دورند . دربارهء حديث پس از آن نيز خدشه كردهاند و آن را مجعول و غير صحيح دانستهاند .
( 2 ) . بلال بن رباح ، كنيهء او ابوعبداللّه ابو عمرو يا عبدالكريم بود . از پيشگامان در اسلام و ازكسانى بود كه در راه اسلام ، شكنجهء بسيار ديد . مؤذّن رسول خدا صلى الله عليه و آله و در همهء جنگها با حضرت همراه بود . در شصت و چند سالگى در سال 18 يا 20 هجرى در دمشق به مرض طاعون وفات كرد و در باب الصغير مدفون گشت . نقل شده است كه او از بيعت با ابوبكر سرباز زد . عمر به او گفت : آيا اين است پاداش كسى كه تو را آزاد كرده است ؟ بلال جواب داد : اگر او مرا براى خدا آزاد كرد پس براى خدا آزادم گذارد ؛ و اگر براى غير خدا آزاد كرد . كه من اين جا در اختيار هستم . امّا دربارهء بيعت با او ، من با كسى كه پيامبر او را جانشين نكرده ، بيعت نمىكنم . . . . ( سفينةالبحار ، ج 1 ، ص 104 و 105 )