بخوانند فراوان است . حضرت عليه السلام مدتى طولانى از پاسخ به من ساكت شد و پس از آن فرمود : اين طور كه مردم مىگويند ، نيست ؛ امّا تو اى عيسى ! دربارهء كارها زياد پرس و جو مىكنى و تا آشكار نشود ، راضى نمىشوى .
گفتم : پدرو مادرم فدايت ، درباره مسائلى كه در دينم از آنها سود مىبرم و با آنها هدايت مىشوم ، از چه كسى سؤال كنم ؟ كه مىترسم غير شما مرا گمراه كند و آيا كسى مانند شما مىيابم كه از مشكلات ، پرده بر دارد ؟
امام عليه السلام فرمود : وقتى بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله شديد شد ، على عليه السلام را صدا زد . سرش را در دامان او گذاشت و بىهوش شد . وقت نماز فرا رسيد و اذان نماز گفته شد .
عايشه بيرون آمد و به عمر گفت : اى عمر ! برو و با مردم نمازگزار . او به عايشه گفت : پدرت براى نماز ، از من شايستهتر است . عايشه گفت : درست مىگويى ؛ امّا او مردى نرم خو است و من نگرانم كه اين عدّه بر او هجوم آورده ، مانع او شوند ؛ پس تو نماز بخوان . عمر گفت : نه ، او نماز بخواند و اگر مهاجمى هجوم آورد يا كسى حركت كرد ، من جلوگيرى مىكنم .
افزون بر آن ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بىهوش است و گمان نمىكنم از آن حال بهبود يابد ، و آن مرد ( منظورش على عليه السلام ) سرش به او گرم است ونمىتواند از او جدا شود . پس قبل از آن كه به هوش آيد ، به نماز سبقت گيريد ؛ زيرا اگر به هوش آيد ، بيم آن دارم دستور دهد كه على نماز بخواند و من راز گويى پيامبر صلى الله عليه و آله را با على عليه السلام از ديشب تاكنون شنيدهام و در پايان سخنش به على عليه السلام مىگفت : نماز ، نماز .
امام عليه السلام فرمود : ابوبكر خارج شد تا با مردم نماز گزارد ، و آنها تصور كردند اين كار به دستور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است . هنوز تكبير نگفته بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمده ، فرمود : عمويم - يعنى عباس - را صدا بزنيد . او را صدا زدند . عباس و
ولايت نامه ( ترجمه خصائص اميرالمؤمنين ع ) ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: الشريف الرضي
ص٨٥