بودند ، آن هنگام كه به همراه خود مىگفت : ناراحت نباش ، خدا با ما است « 1 » كجا بودى ؟ اميرمؤمنان عليه السلام فرمود : واى بر تو ابن كواء ! من در جاى خواب پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه رو اندازش به رويم افكنده شده بود ، خوابيده بودم . قريش هر كدام با چوبدستىهايى تيغدار در دستانشان به سويم آمدند ؛ امّا نفهميدند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از كجا خارج شد . و با آنچه در دست داشتند ، به من مىزدند تا بدن من آبلهدار شد و تورم كرد ؛ پس از آن مرا بردند و مىخواستند بكشند . شمارى از آنان گفتند : امشب او را نكشيد . مهلتش دهيد و به دنبال محمد صلى الله عليه و آله بگرديد .
على عليه السلام فرمود : مرا با آهن بستند و در اتاقى گذاردند و از انديشهء من و درِ اتاق ، با قفلى ، مطمئن شدند . در اين حال بودم كه شنيدم صدايى از گوشه اتاق مىگفت : يا على ! بعد از اين صدا دردى كه داشتم ، آرام و تورّمى كه در بدنم بود زايل شد ؛ سپس آواى ديگرى شنيدم كه مىگفت : يا على ! ناگاه آهنى كه بر پايم بود ، تكه تكه شد ؛ سپس صداى ديگرى شنيدم كه مىگفت : يا على ! و در اين هنگام آنچه بر در بود ، افتاد و در باز شد . من برخاستم و خارج شدم . آنها پيرزنى شب كور را كه نه مىديد و نه مىخوابيد ، براى نگهبانىِ در گمارده بودند . من خارج شدم و او در آن وقت ، از شدّت خواب ، چيزى نفهميد .
نشان دادن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
ابان بن تغلب « 2 » از ابى عبداللّه ، جعفر بن محمد ( امام صادق ) عليه السلام ، نقل كرده
هامش
( 1 ) . توبه ( 9 ) : 40 ؛ آيه در مورد هجرت حضرت صلى الله عليه و آله به مدينه است ، آنهنگام كه با ابوبكر از دستِمشركان در غار پنهان شده بودند .
( 2 ) . ابان بن تغلب كوفى ، مورد اطمينان و داراى مقامى بلند در ميان اماميه بوده و امام سجاد ، و امام باقر و امام صادق عليهم السلام را ملاقات و از آنها روايت كرده است . امام باقر عليه السلام به او فرمود : در مسجد مدينه بنشين و براى مردم فتوا بده . دوست دارم در ميان شيعيانم مانند تو را ببينم . او در هر علمى رتبهء برتر داشت و از امام صادق عليه السلام سى هزار حديث روايت كرد . ( سفينة البحار ، ج 1 ، ص 7 )