است كه فرمود : پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، اميرمؤمنان عليه السلام با يكى از صحابه ، دربارهء حقى كه آن شخص از او ضايع كرده بود ، كشمكش كرد و ميان آن دو در اينباره سخنهايى ردّ و بدل شد . اميرمؤمنان عليه السلام به او فرمود : به چه كسى راضى هستى كه ميان من و تو قضاوت كند ؟ گفت : انتخاب كن . حضرت عليه السلام فرمود : آيا به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله راضى مىشوى ؟ گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كجا است ؟ حال آنكه ما او را دفن كردهايم . فرمود : آيا اگر او را ببينى ، مىشناسى ؟ گفت : بله . حضرت عليه السلام او را به مسجد قبا « 1 » برد . ناگاه ، هر دو ، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رو به رو شدند . پيامبر صلى الله عليه و آله به نفع اميرمؤمنان عليه السلام حكم فرمود و آن مرد ، با چهرهاى زرد باز گشت . در راه ، دوستش را ديد و ماجرا را به او گفت . دوست او گفت : از جادوى بنى هاشم خبر نداشتى ؟
در جنگ نهروان
گوشهاى از نشانههاى حقانيّت حضرت عليه السلام هنگام جنگ با خوارج در نهروان
جندب فرزند عبداللَّه بجلى گفت : روز جنگ نهروان ، به ترديد افتادم و دست از جنگ كشيدم ؛ زيرا ديدم گروهى كه با ما مىجنگند همه ، كلاه زاهدان بر سر دارند و پرچمهايشان قرآن است ؛ به گونهاى كه خواستم به سوى آنها بر گردم . در اين بين كه متحيّر ايستاده بودم ، اميرمؤمنان عليه السلام آمد و كنار من نشست . در اين حال ، اسب سوارى به تاخت آمد و گفت : اى اميرمؤمنان ! چرا نشستهاى ؟ دشمن از نهر
هامش
( 1 ) . قُبا ، جايى در نزديك مدينه ، از سوى جنوب ، و مسجد قُبا ، مسجدى است كه از روز اوّلبنيانش بر تقوا قرار داده شد . ( سفينة البحار ، ج 2 ، ص 394 )