آن روز را بر بالاى درخت گذراندم و آن مرد را نديدم ، شب را با خوردن قطعه گوشتى كه همراه برده بودم سد جوع نمودم آنگاه از درخت به زيرآمدم و تا صبح راه رفتم . صبح خودم را در دشتى ديدم كه جابهجا درختانى دور از هم ديده مىشد ، همچنان به راهپيمائى ادامه دادم احدى را نديدم جز مارها و پرندگان و حيوانات وحشى كه آنها را نمىشناختم ، چون به آب صاف و زلالى رسيدم توقف كردم ، مقدارى موز و ميوههاى ديگر خوردم و از آب شيرين سيراب شدم ، پرندگان آسمانى در بالاى دشت در پرواز و رفت و آمد بودند . من در كمين يكى از پرندگان عظيم الجثه ايستادم . از پوست درختان چيزى مانند طناب تهيه نمودم همين كه آن پرنده براى چريدن به زمين نشست از عقب او آهسته به جلو رفتم همانطور كه مرغ مشغول چريدن بود خود را به ساق پاى او بند كردم ، مرغ پس از چريدن و نوشيدن آب به هوا برخاست و چرخى زد ، دريا در نظرم نمايان شد من تسليم قضا و قدر گشته مرگ را آماده شدم . مرغ بر روى كوهى در جزيره فرود آمد ، خودم را از پاى او جدا ساختم و با حال ضعف و ترس از حيوان سينهخيز از كوه به زير آمدم و به درختى بالا رفتم تا در آن پنهان شوم . چون صبح شد دودى را از دور مشاهده كردم و دانستم كه با اين دود انسانى نيز هست ، آنگاه از درخت پائين آمدم و به طرف دود روان گشتم ، چند قدمى نرفته بودم كه ديدم جماعتى به طرف من مىآيند چون به من رسيدند مرا دستگير كردند زبان آنها را هيچ نمىفهميدم ، مرا به قريه بردند و در منزلى محبوسم ساختند در آنجا هشت نفر ديگر هم محبوس بودند ، سرگذشت مرا پرسيدند ، براى آنها شرح دادم . من از حال آنها پرسيدم گفتند در فلان كشتى كه از صنف به زابج مىرفت سوار بودند ناگاه گرفتار طوفان شدند ،
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٥٠