پايان رسيد شب نيز گذشت . چون صبح شد بنابر رسم معمول براى ما خوراكى آوردند .
يك روز دو روز سه روز و چهار روز گذشت و ما به همان حال باقى بوديم ، روز پنجم آمدند و يكى ديگر از ميان ما جدا كردند و با او همان رفتار شد كه با اولى شده بود . اينبار چون مست شدند و خفتند بر آنها هجوم برديم و تمامشان را كشتيم و هريك از ما كاردى به دست آورد مقدارى هم عسل و سرشير و كنجد با خود برداشتيم . چون ظلمت شب بر روى زمين گسترده شد و دنيا را تيره و تار ساخت از منزل خارج شديم .
از آنجائى كه در روشنائى روز خط سير به سوى ساحل را مطالعه كرده بوديم به جانب نقطهاى از ساحل دريا كه با قريه فاصله زياد داشت به راه افتاديم تا به دشت رسيديم و از ترس آدمخواران به درختان بالا رفته پنهان شديم .
ما هفت يا هشت نفر بوديم همين كه روز به پايان رسيد و شب شد از درخت به زير آمديم و از طريق ستارهها راه خود را به طرف ساحل دريا در پيش گرفتيم ، چون خود را از خطر آدمخواران در امان مىديديم ، به استراحت پرداختيم و از ميوهء درختان كه بيشتر موز بود رفع گرسنگى مىكرديم .
بدينگونه مدت درازى گذشت تا به دشت زيبا وآبادى رسيديم كه آب گوارائى در آنجا جارى بود ، تصميم گرفتيم در آن محل بمانيم تا كشتىاى به سراغ ما بيايد و يا در همانجا بميريم ، مدتى گذشت سه نفر از همراهان مردند چهار نفر ديگر باقى مانديم و گاهى در ساحل دريا به گردش مىپرداختيم .
روزى در كنار ساحل به يك قايق كهنه و مندرسى برخورديم كه
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٥٢