سنگ كوبيد سپس آتشى افروخت و لش گوسفند را مانند درندگان با چنگ و دندان خود قطعهقطعه ساخت و قطعات گوشت را با پوست و پشم بر آتش افكند و تمام را يك جا بخورد ، پس از آن چند ميش را يكى پس از ديگرى گرفت و شير آنها را تا ته مكيد . آنگاه يكى از چاقترين ميش - ها را از كمر گرفت و در آغوش كشيد و دفع شهوت كرد در حالى كه نعرهء حيوان بلند بود پس از آن ديگرى را به چنگ آورد و همان عمل را انجام داد بعد از آن برخاست و چيزى آشاميد و بخفت و مانند گاو خرناس مىكشيد .
چون شب به نيمه رسيد من آهسته و با سينه به طرف آتش خزيدم تا از بقاياى گوشت گوسفند بخورم و رمقى پيدا كنم . اما از ترس اينكه مبادا گوسفندان رم كنند و چوپان بيدار شود و با من همان معامله را بكند كه با مرغ و گوسفند كرد بر روى زمين دراز كشيدم تا روز برآمد .
چون صبح شد چوپان از خوابگاه خود به زير آمد و گوسفندان را به جلو انداخت مرا نيز با گله به پيش راند . او با من به كلامى حرف مىزد كه اصلا زبان او را نمىفهميدم ، من نيز با لهجهها و لغات مختلفى كه مىدانستم با او حرف زدم ولى او هم حرف مرا هيچ نفهميد .
در آن هنگام من خيلى پشمآلود شده بودم و احتمال مىدادم كه با اين وضع او از من نفرت پيدا خواهد كرد و همين امر سبب خواهد شد كه خوردن مرا به تأخير اندازد . بدين حالت ده روز با او بسر بردم و او هر روز همان اعمالى را بجا مىآورد كه روز قبل بجاى آورده بود .
روزى نمىگذشت كه او يك يا دو پرنده شكار نكند اگر پرندهاى به چنگ مىآورد و با آن شكم خود را سير مىكرد از خوردن گوسفند صرف
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 148
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٤٨