تمام را مكيد و اين عمل را با چندميش ديگر نيز انجام داد . پس از آن در زير سايهء درختان به پشت دراز كشيد و نظرش را به ميان شاخههاى درختان افكند ، در اين هنگام مرغى به روى همان درختى نشست كه من در آن پنهان بودم ، چوپان برخاست و سنگ بزرگى را برداشت و به جانب مرغ پرتاب كرد ، نشان او خطا نكرد و سنگ درست به هدف خورد و مرغ در ميان شاخههاى درخت ساقط شد و به شاخهاى نزديك من گير كرد ناگاه چوپان نظرش به من افتاد ، با دست اشاره كرد به زير آيم ، من با ترس زياد اطاعت كردم اما از وحشت روح در بدن نداشتم . او مرغ را از درخت به زير آورد و بر زمين افكند ، وزن مرغ به نظر يكصد رطل بود آنگاه آن را همچنان زنده از پر عريان ساخت سپس سنگى به وزن بيست رطل برداشت و بر سر حيوان كوبيد و بدن آن را نيز با سنگ آنقدر كوبيد كه گوشت او متلاشى شد سپس آن را همچون حيوانات درنده به دندان كشيد و خورد و جز استخوان چيزى از مرغ باقى نگذاشت .
هنگام غروب آفتاب از جاى برخاست و شفت را به دست گرفت و براى حركت دادن گله نعرهاى بلند برآورد ، مرا نيز اشاره كرد با او به راه افتم . گله را در يك جا جمع كرد و به طرف خليجى برد كه آب شيرين و گوارا داشت ، خود و گوسفندانش از آن آب نوشيدند ، من نيز كه يقين به مرگ خود داشتم از آن آب آشاميدم پس از آن ما را به جلو انداخت و به مكانى در ميان درختان برد كه چهار طرف آن با چوبهاى خشك محصور شده بود ، من و گوسفندان از مدخل آن داخل آن مكان شديم ، در وسط آن جايگاه ، بر روى يك پايهء محكم چوبى به ارتفاع بيست ذراع اطاقكى ساخته شده بود . اولين كارى كه مرد چوپان انجام داد اين بود كه يكى از كوچكترين و لاغرترين گوسفندان را گرفت و سر او را به
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٤٧