دو نفر مرد از خشكى به سوى كرجى ما آمدند و به ما گفتند : از كجا مىآئيد ؟ گفتيم از فلان كشتى ، آنها دست ما را گرفته به خشكى بردند و ما مثل مردگان به روى زمين افتاديم . يكى از آن دو رفت من از آن ديگرى پرسيدم ما در كجا هستيم ؟ گفت آن دودى را كه از دور مىبينى از قريه تيز برمىخيزد ، ارباب من به آن قريه رفت ما در آنجا آب و آذوقه و پوشاك داريم ، سپس ما را بدانجا برد ، اما باقىماندگان در آن سه كشتى عموما و بدون استثنا هلاك شدند و نجاتيافتگان فقط كسانى بودند كه به كرجى پناه بردند احمد فرمانده كشتى ما نيز در شمار هلاكشدگان بود و فقط اسمى از او باقى ماند .
غرق آن سه كشتى و هلاك سرنشينان آن و اتلاف كالاهائى كه بار آن بود موجب اختلال كلى در سيراف و صيمور گرديد زيرا اموالى زياد و جماعتى از بازرگانان ملاحان و ناخدايان مشهور آن دو شهر در آن كشتىها بودند كه بدانگونه تلف شدند .
[ داستان شمارهء ] : 115
يكى از دريانوردان كه سالهاى زياد در بلاد هند و نواحى آن مسافرت كرده بود اين حكايت عجيب را از اشخاصى كه در هند بودهاند شنيده و براى من چنين نقل كرد : در نواحى كشمير اعلى در محلى كه آنجا را ترنارايين مىنامند و داراى باغ و بوستان و جويبارهاى زيادى مىباشد ، بازارى است معروف به بازار اجنه كه در آنجا همهمهء خريد و فروش و گفتگوهاى معاملاتى زياد شنيده مىشود اما اشخاصى در آنجا ديده نمىشوند و اين مكان از قديم الايام معروف بوده و همچنان باقى است ، پرسيدم آيا اين بازار هميشه داير است يا گاه بگاهى داير مىشود ؟ گفت