مدت شش روز حال ما بدينمنوال گذشت و هر لحظه طوفان شديدتر مىشد . روز ششم كشتى به حال غرق شدن درآمد . فرمانده كشتى دستور داد بارها را به دريا بريزند اما كار از كار گذشته بود و اين امر صورت نمىگرفت زيرا باران كيسهها و عدلها را سنگين كرده و وزن پانصد من بار به هزار و پانصد من رسيده بود ، چون كار بر همه سخت شد كرجى كوچكى را به آب انداختند و سى و سه نفر از كشتى بيرون آمده به كرجى سوار شدند به احمد نيز تكليف كردند سوار كرجى شود احمد قبول نكرد و گفت من از كشتى دست برنمىدارم و كشتى را امنتر از كرجى مىدانم اگر هم غرق شد من نيز با او غرق مىشوم زيرا براى من زندگى بدون اموالم لذتى ندارد .
آن تاجر مىگفت : ما در كرجى پنج شبانه روز به سر برديم در حالى كه نه نان داشتيم نه آب ، ديگر رمقى در ما نمانده بود و از شدت گرسنگى و تشنگى حال صحبت كردن باهم را نداشتيم ، كرجى ما بازيچهء بادها و امواج دريا شده بود به قسمى كه نمىتوانستيم تشخيص بدهيم بر روى آب هستيم يا در زير آب ، چون گرسنگى شدت يافت با اشاره به هم فهمانديم كه بايد يك نفر را از آن ميان بخوريم ، اتفاقا همراه ما يك پسر بچه نابالغ و فربهى بود كه پدرش جزء ساير مسافران در كشتى باقى مانده بود ، مصمم شديم با او سد جوع كنيم . پسرك نيت ما را احساس كرد مىديديم كه نظر خود را به آسمان افكنده چشمها و لبهايش آهسته آهسته حركت مىكرد ، ساعتى نگذشت كه از دور آثار خشكى نمودار شد و به زودى توانستيم زمين را به خوبى ببينيم ، همين كه كرجى به ساحل نزديك شد انقلابى در آن پديد آمد و آب دريا در آن راه يافت . ما از شدت بيحالى قادر نبوديم حركتى كرده از خود نگاهدارى كنيم . ناگاه
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٣٤