مىداد . مىگويد : خانهء حكيم در پايين شهر مكه است . احتمالًا اين خانه در جايى معروف به « حزاميه » در نزديكى حزوره است .
سخن ابناسحاق حكايت از آن دارد كه ابوسفيان در فرداى شبى كه به حضور رسولخدا صلى الله عليه و آله رسيد ، اسلام آورد . ابناسحاق در اين باره مىگويد : صبح روز بعد او را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردم ، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد ، فرمود : واى بر تو اى ابوسفيان ، آيا وقت آن نرسيده كه بدانى خدايى جز خداى يكتا نيست . . . تا آنجا كه مىگويد : او [ ابوسفيان ] شهادت حق بر زبان جارى كرد و اسلام آورد . ابنعقبه نيز سخنى در تأييد اين مطلب آورده و مىگويد : وقتى نداى نماز سرداده شد ، مردم براى نماز به تكاپو افتادند .
ابوسفيان دچار وحشت شد به عباس گفت : چه مىكنيد ؟ گفت : مىخواهيم نماز بخوانيم .
ابوسفيان مشاهده كرد كه مردم به تقليد از وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله مىپردازند گفت : تاكنون هرگز چنين پادشاهى نديده بودم ، نه كسرى و نه قيصر و نه بنىاصفر « 1 » ، [ چنين شوكتى ندارد ] . آن گاه از وى خواست تا او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله ببرد . عباس چنين كرد . به آن حضرت گفت : اى محمد ، من از خداى خود يارى خواستم و تو نيز از خدايت يارى خواستى و به خدا سوگند كه هميشه بر من پيروز گشتى و اگر خداى من بر حق ؛ و پروردگار تو باطل بود ، حتماً بر تو پيروز مىگشتم . سپس شهادت داد كه محمد رسول خداست .
فاكهى نيز مطلبى به اين مضمون دارد كه ابوسفيان ، شبانه اسلام آورد . وى در ضمن خبرى كه از ابنادريس روايت كرد ، پس از اين سخن كه « عباس ماجرا را به وى گفت » آورده است : و از آنجا او را به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در محل ويژهاى قرار داشت ، برد . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : اى ابوسفيان ، اسلام بياور تا در امان بمانى . گفت :
پس با « لات » و « عزّى » چه كنم ؟ ! ايوب مىگويد : ابوخليل از سعيد بن جبير چنين نقل كرده كه در اين حال ، عمر از جايگاه بيرون آمده در حالى كه شمشير بر گردنش گذاشته و فشار مىآورد به وى گفت : به خدا قسم اگر بيرون از خيمهء پيامبر بودى هرگز اين
هامش
( 1 ) . مراد از بنىاصفر روميان هستند و پادشاهان آنان كه قيصر نام داشتند و در اين صورت عبارت ، دقيقنيست .