كن ، ابوبكر به او گفت : تا خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله چه بخواهند و چه بسا [ ابوسفيان ] ضمن سخنان خود ، گفته باشد كه اگر گروهى را عليه گروه ديگرى يارى رسانم و به آنها سلاح و غذا برسانم ، آيا نقض عهد كردهام ؟ ابوبكر گفت : تا خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله چه بخواهند .
و ديگر اين كه فاكهى مطلبى آورده حاكى از اين كه گويا ابوسفيان بن حرب - كه براى تمديد پيمان صلح و تفاهم ميان مردم به مدينه آمده بود - پيش از رسيدن فرستادگان خزاعه براى آگاه ساختن پيامبر نسبت به جنگ بنىبكر با آنها و هميارى قريش با ايشان ، به مدينه رسيده است زيرا در خبر قبل ، پس از ذكر آمدن ابوسفيان نزد عمر ، و جواب عمر كه شبيه سخن ابوبكر بود و نيز پس از ذكر پاسخ عمر به ابوسفيان كه آن هم شبيه پاسخ ابوبكر به وى بود ، و بعد از آمدن نزد [ حضرت ] فاطمه عليها السلام و درخواست از وى براى تمديد پيمان صلح و تفاهم ميان مردم و پاسخ آن حضرت كه فرمود : اين كار از عهده من خارج است و آمدن [ ابوسفيان ] نزد [ حضرت ] على عليه السلام و تكرار درخواست خود اشاره حضرت عليه السلام به پناه گرفتن ميان مردم ، [ فاكهى ] مىگويد : آن گاه ابوسفيان به راه افتاد و به مكه رسيد و قريش را از نتيجهء كار آگاه كرد . [ مردم مكه و قريش ] گفتند : مثل امروز فرستادگان عشيرهاى را نديده بودم . به خدا سوگند كه تو براى ما نه خبر جنگ آوردى كه خود را مهيا كنيم و نه خبر صلح آوردى كه آرامش داشته باشيم ، باز گرد ! [ پس از آن ] ، فرستادهء خزاعه به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد آن حضرت را از وقايع آگاه كرد و از او يارى خواست و در اين باره شعرى نيز خواند .
مطلب ديگر آن كه ابن عقبه خبرى را ذكر كرده كه بر اساس آن ، ميان خروج ابوسفيان از مكه به مدينه تا آماده شدن پيامبر صلى الله عليه و آله براى آمدن به مكه [ و فتح آن ] ، مدت درازى فاصله بوده است زيرا پس از ذكر بيرون رفتن ابوسفيان [ از مدينه ] و عزيمت به مكه ، سر خود را در كنار دو بتى كه نزديك كعبه بودند ، تراشيد - تا مردم ببينند كه او هنوز بر آيين گذشته خود باقى مانده است ، زيرا وقتى غيبت به طول انجاميد ، شايع شده بود كه اسلام آورده است - ابنعقبه مىافزايد : پيامبر پس از خروج ابوسفيان از مدينه ، آن قدر كه خدا خواسته بود صبر كرد و سپس آماده جنگ شد در حالى كه از سخن ابناسحاق چنين
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: محمد مقدس
ص١٩٩