همچون ديگر ديكتاتورها در پى متحد كردن مردم زير چتر يك قانون و راندن همگان به يك چوب بود تا در مملكت وسيع وى همگان بدان پاىبند باشند .
و اى بسا از سوى ديگر سروصداهاى بحث و جدالهاى ايشان و اينكه هر كدام مذهبى را برگزيده بودند كه با مذاهب ديگر مخالف بود و هريك خود را برحق و شايسته و ديگران را باطل مىدانست ، او را خوش نيامده بود ؛ احتمال ديگر اين بود كه او در پى بهدست آوردن دل اهل حجاز بود و مىخواست به اين امام بزرگوار ( امام دارالهجرهء ) نزديك شود ، بويژه كه شيفته علم و دانش برگرفته از روايات وى از پيامبراكرم ( ص ) و صحابهء بزرگوار آنحضرت شده بود و بهاين ترتيب با سنت امويانى كه اهل حجاز را قابل اعتماد و اطمينان نسبت به دولت و قدرتشان نمىدانستند ، مخالفت كرد .
البته كسى كه پيگير تاريخ عباسيان و مواضع ايشان نسبت به علويان باشد ، علت ديگرى براى اينكار مىيابد كه همانا تمايل منصور عباسى در كاستن از نفوذ مذهبى آل على با رويگردانى مردم از فقه ايشان است ، ولى مالك منصور را از اجراى ايدهء خود منصرف مىسازد . او نيز با متوجه شدن خطاى اينكار ، از انجام آن چشمپوشى مىكند چه در برخى روايات مربوطه آمده است كه وقتى منصور سخنان مالك را شنيد ، او را بزرگ داشت و سپاسش گفت و براى توفيقش دعا كرد .
مالك اين ايده را نپسنديد هرچند متضمن تأييد كامل مذهب وى بود و هرگز از اين فرصت براى قبولى پيشنهاد از سوى كسى كه با توجه به قدرتى كه داشت مىتواست آنرا بر مردم تحميل كند ، استفاده نكرد ؛ او بزرگوارتر از آن بود كه اين وسوسه او را از حق بازدارد ؛ او بزرگوارتر از آن بود كه براى خود يا مذهب خود در اين مسئله اساسى ، تعصبى بهخرج دهد و بزرگوارتر از آن بود كه از انجام وظيفه خويش در ارايه پند و اندرز به سلطان و مسلمانان ، خوددارى ورزد .
مالك مسئله را به اصل خود بازگرداند و در اين اختلاف ميان علماى شريعت ، نگاهش نه به پايان كار كه به ابتداى كار بود .
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: خسرو شاهى
ص٣٠١