تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
چارچوب بيان برخى نتيجه گيرىهاى والاى عرفانى - در يكى از آثار خود - ياد كرده است . اين داستان را براى ايشان بازگفتم و بىمناسب نمىدانم آن‌را براى خوانندگان نيز تكرار كنم ، زيرا بيانگر وضع كنونى و دربردارندهء راه حل‌هاى هرچه سريع‌تر براى مشكلات ماست . چهار گدا بر سر راهى نشسته بودند ؛ هركدام از كشورى : اولى رومى ، دومى فارس ، سومى عرب و چهارمى ترك بود . آدم نيكوكارى بر آنها گذشت و قطعه پولى به آنها داد كه نمىشد آن‌را خرد كرد ؛ به همين دليل اختلاف نظر ميان آنها پيش آمد ، هركدام مىخواست نظر خود را براى تصرف در اين پول بر ديگران تحميل كند ؛ رومى گفت : « بايد با آن استافيل بخريم » ؛ فارس گفت : « من فقط مىخواهم انگور خريدارى كنم » . عرب گفت : « لا والله فقط و فقط بايد با آن عنب بخريم » و ترك نيز با لحنى قاطع اظهار داشت : « تنها چيزى كه راضى به خريد آن مىشوم ، اوزوم است و با هيچ چيز ديگرى موافقت نخواهم كرد » ؛ جر و بحث اين چهارتن به درگيرى آنها انجاميد و نزديك بود كار به جاى باريكى بكشد كه مردى بر آنها گذشت كه هرچهار زبان ايشان را مىدانست و براى دخالت ، به داورى ميان آنها پرداخت ؛ او پس از آنكه سخنان همه را شنيد و قاطعيت موضع هر كدام را مشاهده كرد ، پول را از ايشان گرفت و با آن چيزى خريدارى كرد ؛ همين‌كه آن‌را بر آنها عرضه كرد ، هر كدام خواستهء خود را در آن يافتند ؛ رومى گفت : « اين همان استافيلياست كه درخواست كرده بودم » و « فارس گفت » : اين همان انگور است « و عرب گفت » : سپاس خدايى را كه مرا به خواسته‌ام رساند ! و گداى ترك گفت : « اين اوزومى است كه خواسته بودم » و به‌اين ترتيب روشن شد كه هر يك از ايشان خواهان انگور بود ، ولى نمىدانست كه ديگران نيز دقيقاً همين را مىخواستند . در اينجا در پى بيان آنچه در اين نشست يا در نشست‌هاى بسيار جالب ديگرى كه با جناب امام المراغى داشتم ، نيستم و همچنين نمىخواهم بگويم كه در همان جلسه تصميم گرفتيم زبان‌هاى اسلامى به عنوان ابزارى براى تفاهم ميان كشورهاى
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 224 | خسرو شاهى / محمد مقدس / الشيخ محمد تقي القمي