و احساس اينكه چيز قابل اهميتى نيستند را چسبيدهاند ، از همين روست كه مىبينيم از هر كار خوبى كناره مىگيرند و در هيچ يك از كارها با مردم مشاركت نمىكنند ؛ زيرا احساس كمبود و كوتاهى در اعمال خير و بذل كوششهاى مثبت مىكنند ؛ هريك از آنها ، به صورت چيزى كه هيچ ارزشى ندارد ، زندگى مىكند كه نه خود را حس مىكند و نه كسى وجود وى را احساس مىكند ، تو گويى سربار ديگران است و جامعهء خصوصى و عمومى ، او را همچون بارى اضافه كه تنها آدمى را خسته مىكند و سودى در بر ندارد ، تحمل مىكند .
اين افراد قدر خويش را نمىدانند و متوجه نيستند كه خداوند متعال وقتى ايشان را آفريد و آنانرا براى درگير شدن با دشوارىهاى زندگى مسلح به انديشه و عقل و تنى مجهز به هرآنچه نياز دارد ، ساخت آنها را براى عمل كردن - هر يك به شكل خود و با كوشش و سهم خود براى تحقق جانشينى خدا بر روى زمين - آفريد ؛ آنها را آفريد تا زمين را آباد كنند ، كشف كنند و خدايى را كه آفريد و روزى داد و عطا بخشيد و ميراند و زنده ساخت و ثروت و غنا و دارايى بخشيد و . . . ، بشناسند و او را بپرستند و فرمانش را بهجاى آورند و رحمتى هديه شده به برادران دور و نزديك خود باشند .
اينان قدر و قيمت انسان را آنگونه كه بايد و شايد ، نمىدانند .
شايسته نيست كه انسان در شرق و غرب جهان ، در شمال و جنوب ، در قرن آغازين و قرن كنونى و در فاصلهء اين قرنها ، يكسان باشند . هركس بايد صادقانه و با جديت تلاش و كوشش كند تا حضور مؤثر و سخاوتمندانهاى داشته باشد .
وجود سخاوتمند و گشادهدست تنها به آناست كه متمايز و بىنظير در برخى جنبهها ، به گونهاى باشد كه تا وقتى زندگى مىكند مردم به وى نياز ويژهاى داشته باشند و نظر خاصى به او كنند و اگر از ميان آنان رفت احساس كمبود كنند و جاى خاليش را حس نمايند ؛ همچنانكه اين امر در مورد افراد صدق مىكند ، شامل جوامع و ملل و خلقها نيز مىشود ؛ هرجماعت يا گروهى هدفى دارد و هر ملتى داراى ويژگىها و در عين حال اهدافى است و هر امت ، رسالتى دارد .
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: خسرو شاهى
ص٢٢١