تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣

فصل ششم : يك امت ، يك فرهنگ

ميان من و علامه مشهور مرحوم مغفور امام شيخ المراغى - شيخ الازهر - « 1 » گفت‌وگويى صورت گرفت كه تو گويى همين تازگىها صورت گرفته حال آنكه دست كم مدت زمان ده سال از آن سپرى شده است . موضوع سخن ما مسئلهء بسيار مهمى بود كه مسلمانان - در صورتى كه خواهان نهضت متحدى باشند كه همهء ملل و سرزمين‌هاى ايشان را يك جا گرد آورد - حتماً بايد بدان بپردازند ؛ يعنى وحدت فرهنگى مسلمانان . سخن ما در اين گستره بود كه مسلمانان همديگر را نمىشناسند و پيوندهاى ميان ايشان گسسته است ؛ آنان‌را بايد به لحاظ فرهنگى به يكديگر نزديك ساخت تا هركدام از داشته‌هاى ديگرى آگاه شود و به‌اين ترتيب وحدت مورد نظر تحقق يابد و اختلاف‌ها و درگيرىها در همهء مسائل يا بخش اعظم آنها از ميان برداشته يا دست كم در چارچوب حقيقى خود متوقف گردد . اين سخن در آن‌روزگار مرا به ياد داستانى انداخت كه عارف الهى بزرگ « 2 » در
هامش
( 1 ) . نفر سوم حاضر در اين جلسه ، جناب آقاى محمد خالد حسنين بيك ( پاشا ) سربازرس وقت الازهر بود . ( 2 ) . او مولانا جلال الدين بلخى مشهور به رومى در كتاب عرفانى و گرانقدر خود مثنوى مولوى است .
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 223 | خسرو شاهى / محمد مقدس / الشيخ محمد تقي القمي