منصور عباسى شاهد اختلاف علماى عصر خود بود ؛ او حاكم منضبطى است كه همچون ديگر حكام منضبط ، برايش مهم بود كه مردم در مملكتش تحت حاكميت قانون واحدى - كه كوچك و بزرگ بدان پاى بند باشند - وحدت داشته باشند و در سرتاسر اين مملكت پهناور بدان عمل شود .
از سوى ديگر ، او سر و صداهاى برانگيخته از سوى علما را كه با جدال و مناقشات خود و در پيشگرفتن مذهبى مخالف با مذهب ديگران و اينكه آنرا تنها مذهب شايستهء پيروى مىدانستند و بقيهء مذاهب را باطل و فاسد تلقى مىكردند ، دوست نمىداشت .
همچنين ، او در پى بهدست آوردن دل اهل حجاز و كشاندن آنان به سوى خود و نزديك شدن به امام مال بزرگوار بود و تحت تأثير علوم برگرفته از روايات نقل شده از پيامبر ( صلى الله عليه و آله و سلم ) و صحابهء بزرگوار آن حضرت در كتاب او بود تا بدين ترتيب ، با سنت اموىهايى كه هرگز به مردم حجاز اعتماد نداشتندو نسبت به دوستى و گرايش آنان به دولت و قدرت خود ، نگاه مطمئنى نداشتند ، مخالفت ورزيده باشد .
به نظر من اينها دلايل تصميم منصور براى ارائهء چنان پيشنهادى به مال بود و چه بسا از برخى جنبهها ، با ديدگاه معتقدان به ادغام مذاهب فقهى در يك مذهب - كه جماعة التقريب از ميان آنها نيست ، هرچند برخى مردم به خطا عكس آنرا متوجه شده باشند - يكسان بود .
در اينجا نيز آنچه را پيشتر من يا ديگران از اعضاى جماعة التقريب در مناسبتهاى مختلف گفتهايم ، تكرار مىكنم كه هدف ما ادغام مذاهب فقهى در يكديگر نيست و اينكه ما برعكس در ايدهء ادغام خطايى مىبينيم كه ما را به نفى و فاصله گرفتن از آن فرامىخواند ؛ به نظر ما ، تا زمانى كه پاىبند كتاب خدا و سنت رسول خدا و اصول شريعت خويش هستيم ، اين ايده را ناممكن مىشماريم . امام مال نيز منصور را از اجراى ايدهاش نهى مىكند و او نيز پس از وقوف بر نظر مال ، از آن عدول مىكند چه در برخى روايات نقل شده در اين باب آمده است : « وقتى منصور سخن مال را شنيد ، او را بزرگ داشت و سپاس گفت و توفيقش را مسئلت كرد . »
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: خسرو شاهى
ص١٤٦