خصوصىترين امور مردان دين از جمله : طلاق و نكاح و اجراى عقود ، تحميل مىكنند و آنها را به صورت صرفاً دنيايى درمىآورند .
بدين روش ، علم و دانش راه غيرمتدينان را در پيش مىگيرد ؛ شاگردان امروز نيز استادان آيندهاند و برهمين اساس جدايى دين و دانش از يكديگر و جدايى جديد و قديم ، شكل مىگيرد و مسئله به اينجا هم ختم نمىشود و چنان مىشود كه دين ، به عنوان سدى بر سر راه پيشرفتهاى علمى تلقى مىگردد و سرانجام فلسفه و ادبيات نيز از خدمت به دين و احساسات دينى به ضديت با دين و محكوميت دينداران تبديل مىشود ؛ فروپاشى اخلاقى و اهانت به ارزشها و انكار فضايل و نفى عقايد نيز مطرح مىشود و سرانجام جدايى قديم و جديد از يكديگر پيش مىآيد و تعصب نسبت به قديم از يك سو و شيفتگى نسبت به جديد از سوى ديگر ، پىريزى مىشود و هرج و مرج اپيكورى همه جا را فرا مىگيرد . دين منهاى علم - اگر بتوان چنين گفت - تنها جان پناهى براى رشد خرافات است .
علم منهاى دين - اگر چنين تعبيرى درست باشد - جز به بدبختى و هرج و مرج و لاابالىگرى ، نمىانجامد . جامعهء غيردينى همواره در گرداب مادّه گرايى سقوط مىكند و با كمال تأسف دين را نيز با خود مىكشد ، قانون طبيعى شكوفايى و پژمردگى اديان ، در حالت نبود عوامل مؤثر در رشد و نمو يا تسريع كنندهء نابودى آن - از جمله جنگها و سياستها - همين است . به همين دليل كاملًا روشن است كه نقطهء تحول حقيقى در جدايى آموزش و دين از يكديگر نهفته است . پيشينيان ما كه مدارس را در كنار مساجد بنا كردند ، كاملًا خردمندانه عمل كردند ؛ با پيشرفت مدارس و مراكز آموزشى بهدنبال پيشرفت علوم ، دين همچنان نقش راهنمونى خود را ايفا مىكند و تنها فضايل اخلاقى هستند كه حرف اول و آخر را مىزنند ؛ دين ، سوپاپ اطمينان علوم است و با وجود آن ، علوم از نقش روشنايىبخش خود براى بشريت بازنمىمانند
قصة التقريب ، أمة واحدة ، ثقافة واحدة ( سرگذشت تقريب يك فرهنگ ؛ يك امت ) ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: خسرو شاهى
ص١١١