را فتنهجويى قلمداد مىكند ، به اين جريان نگريسته و مىگويد : امام حسين با درافتادن به توطئه خيانتآميز در جهت كسب قدرت ، مرتكب جنايتى شد كه هستى جامعه را به لرزه درآورد و سردمداران حكومت اموى را بر آن داشت تا هر چه زودتر به قلع و قمع آن بپردازند .
« لامنس » نيز همين رويه را پيش گرفت و با همان لحن زشتى كه در رابطه با مسائل اسلامى پيش مىگيرد و سرشار از دروغ و افترا و بهتان به اسلام و بزرگان آن و نيز به خاندان پيامبر ( ص ) است ، قيام امام حسين ( ع ) را به باد انتقاد گرفته است .
اينان بنا به عادتى كه در تجزيه و تحليل مسائل بدور از واقعيتها و شرايط آن دارند امام حسين را كسى مىدانند كه خواسته با آن گروه اندك از يارانش در پى كسب قدرت برآمده بود حال آنكه هر پژوهشگرى مىتواند دلايل چندى را بيابد كه امام حسين در قيامى كه داشت و برخورد نظامى با دشمنانش كه به عمل آورد هرگز در پى تحقق پيروزى نظامى و يا بدست گرفتن قدرت نبوده است زيرا آنگونه كه از اظهارات و برخوردهايش برمىآيد مىدانست كه در اين راه كشته خواهد شد و تنها هنگامى عليه يزيد بن معاويه قيام كرد و سر به شورش برداشت كه متوجه خطرات و عواقب شومى كه متوجه امت اسلامى است ، گرديد خطرات و عواقبى كه مطمئن بود بدون چنان فداكارى و قهرمانى ، قادر به پيشگيرى از آنها نيست هر پژوهشگر مىتواند دلايل چندى را بيابد كه ثابت مىكنند او پيش از خروج از مكه ، از سرنوشت خود ، كاملا آگاه بود .
از جمله دلايل اين است كه او هر گونه توصيهاى را كه در مورد عدم خارج - شدن از مكه و رفتن به عراق به وى مىشد ، رد كرد در حالى كه همه كسانى كه چنين توصيهاى به وى مىكردند از دوستدارانش بودند ، كسانى چون عبد اللّه بن عباس و ابن جعفر و محمد بن الحنفية و عبد اللّه بن مطيع كه اينك دو بار يكى هنگامى كه عازم مكه بود و ديگرى به هنگام برخورد با وى در سر راهش به عراق به وى توصيه كرد كه انديشه رفتن به عراق را از سر بدر كند . و نيز أبا هرة الاسدى و عبد اللّه بن سليم و ابن المشعل و الفرزدق و ديگرانى كه از مردم كوفه برايش سخن گفتند و واقعيتها را با وى در ميان گذاردند و نسبت به سرنوشتى كه داشت ، هشدارش داده بودند ، اگر او به خلافت و قدرت چشم دوخته بود اينهمه توصيههايى كه به وى مىشد كافى بود تا او را از اين كار بازدارد و در تصميمش تجديد نظر كند .
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 99
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٩٩